خفته را خفته کی کند بیدار ……

18 آوریل 2010

استفاده از ابزار شیطانی تروریزم

دسته‌بندی شده در: ترجمه ها — شهرام شیخ زاده @ 07:16

سخنرانی نوآم چامسکی (1) – در مراسم دریافت جایزه “اریش فوروم” در آلمان
استفاده از ابزار شیطانی تروریزم  (2)
واقعیت ها، ساختار و راهکار
برگردان: دکتر شهرام شیخ زاده

نوآم چامسکی، زبانشناس نامدار و روشنفکر سیاسی امریکایی، سه شنبه بیست و سوم مارچ دوهزارو ده میلادی و در یک صد و دهمین زادروز اریش فوروم (1900-1980) در شهر اشتوتگارت آلمان، به دریافت جایزه اریش فروم (3)، برای سال 2010  نایل گشت. ارج نهادن بر زندگی پژوهشی نوآم چامسکی و به ویژه ”داوری  مستقل او از افکار عمومی” انگیزه ی انجمن بین المللی اریش فوروم برای دادن این جایزه به بود.
آنچه را می خوانید برگردان سخنرانی وی برای دریافت این جایزه است:
پرزیدنت کاملا حق داشت که ” آفت شوم تروریسم ” را محکوم کند. این بخشی از سخنان رونالد ریگان است هنگامی که وی در سال  1981  زمام امور را بدست گرفت و اعلام کرد مبارزه با تروریسم بین المللیِ دولتی در کانون سیاست خارجی او قرار خواهد داشت. “آفت عصر نو”  و ” بازگشت به بربریت در عصر ما ” مضامین تبلیغاتی دستگاه  دولتی او بودند.
هنگامی که جورج دبلیو بوش بیست سال بعد از آن “جنگ با ترور” را اعلام کرد، در واقع همان تکرار اعلام جنگ ریگان بود، این یک واقعیت مهم است که اگر بخواهیم ماهیت شوم بلای تروریسم را درک کنیم، یا از آن مهم تر، اگر بخواهیم خودمان را درک کنیم، این اعلام جنگ ریگان ارزش آنرا دارد که  از سوراخ خاطرات ” ارولزی ” بیرون کشیده شود. برای این که بدانیم وظیفه ای مهم تر از خود شناسی وجود ندارد نیازی به پیشگوی معبد معروف دلف نداریم. اجازه بدهید در این مورد، در حاشیه  اشاره ای باحوال شخصی خود بکنم و بگویم تقریبا هفتاد سال پیش هنگامی که برای نخستین بار با اثری از اریش فوروم روبرو  شدم ضرورت پر اهمیت این امر بر من روشن شد، یعنی با خواندن نوشته ی کلاسیک او در باره ی هراس از آزادی در روزگار کنونی و راه باریک و اسف باری که فرد آزاد مدرن میل دارد در آن گام بگذارد و  کوشش او برای فرار از تنهایی و عذابِ روانیِ در هم آمیخته با آزادی نویافته. همه این ها دید گاه هایی هستند که متاسفانه امروز اهمیت بسیار دارند.
دلایلی که چرا جنگ ریگان با ترور در بایگانی واقعیات ناپسند مدفون گشت قابل درک و گویای نکاتی فراوان در باره ی خود ما هستند. زیرا جنگ ریگان با ترور ناگهان تبدیل به یک جنگ تروریستی فجیع با صد ها هزار جسد شکنجه و تکه تکه شده در ویرانه های آمریکای مرکزی شد. ده ها هزار نفر دیگر در خاورنزدیک و حدود یک و نیم میلیون نفر در آفریقای جنوبی که در پی ترور دولتی کشته شدند. البته روشن است که برای هر یک از این اعمال وحشیانه بهانه ای وجود داشت. همیشه وقتی پای زور بمیان می آید همین طور است. اشغال لبنان توسط اسراییل در سال 1982 که به کشته شدن 15 تا 20 هزار نفر انجامید و بخش هایی از جنوب لبنان و شهر بیروت را ویران کرد با پشتیبانی مؤثر دولت ریگان صورت گرفت و به بهانه ی دفاع از اسراییل در برابر موشک های جنبش رهایی بخش فلسطین که از جلیله پرتاب می شد صورت پذیرفت. این یک افسانه دروغین و وقیحانه بود، اندک زمانی بعد اسراییل اعتراف کرد که ادعای تهدید این کشور از سوی جنبش رهایی بخش فلسطین دیپلماسی محض بوده و زمینه را برای تصرف سرزمین های اشغالی توسط اسراییل محکم می کرده است.
در آفریقا نیز جنگ با تروریسم بهانه ای برای حمایت از دولت تبعیض نژادی و در حال احتضار آفریقای جنوبی بود. ادعا  شد که ضرورت حکم می کند تا از دولت سفید پوست آفریقای جنوبی در برابر ” بدترین گروه تروریست جهان ” دفاع شود، منظور حزب کنگره ملی نلسون ماندلا بود که در سال 1988  از دیدگاه واشنگتن ” بدترین تروریست های جهان ” بودند. در دیگر موارد نیز بهانه ها از همین دست بودند.
اکثر قربانیان تروریزم دولتی ریگان مردمان بی دفاع غیر نظامی بودند، فقط یک بار قربانی یک دولت بود، یعنی نیکاراگوا، که توانست در عرصه قضایی از خود دفاع کند. نیکاراگوا به دادگاه بین المللی شکایت کرد. دادگاه بین الملل نیز  ایالات متحده آمریکا را- بزبان غیر فنی بگوییم -  به جرم ترور بین المللی – محکوم کرد. چون ایالات متحده آمریکا  از پایگاه نظامی خود در هندوراس نیکاراگوا را مورد حمله قرار داده بود. آمریکا مجبور شد به حملات خود پایان بخشد و مبالغ قابل ملاحظه ای خسارت بپردازد. اما آنچه بسیار آموزنده است دنباله این واقعه است.
پاسخ کنگره آمریکا به حکم دادگاه به این صورت بود که بر بودجه ی ارتش مزدوری که تحت هدایت آمریکا به نیکاراگوا حمله کرده بود افزود. همزمان با آن، مطبوعات، دادگاه بین المللی را محکوم کردند و دادگاه را ” مکان خصومت ورزی” خواندند و به این دلیل فاقد اهمیت دانستند. ولی همین دادگاه را چند سال  قبل از آن، هنگامی که به سود آمریکا و علیه ایران رای داد، بسیار با اهمیت می دانستند. واشنگتن (در مورد نیکاراگوا) به حکم دادگاه بی اعتنایی کرد و در کنارمعمرالقذافی و انور خوجه قرار گرفت. پس از آن لیبی و آلبانی بر خلاف آمریکا، در این گونه مسایل در کنار کشور های وفادار به قانون قرار گرفتند و آمریکا از لحاط بین المللی به کلی منزوی شد. نیکاراگوا مسئله خود را در شورای امنیت سازمان ملل مطرح کرد و شورا دو قطعنامه مطرح کرد واز تمام کشور های عضو خواست تا  به قوانین بین المللی احترام بگذارند. آمریکا با استفاده از حق وتو مانع تصویب قطعنامه شد. انگلستان و فرانسه هم به حمایت از آمریکا رای بی طرف دادند. همه این رخداد ها دور از توجه افکار عمومی صورت گرفتند و از حافظه تاریخی حذف شدند.
آنچه به فراموشی سپرده شده – یا بهتر بگویم، هرگز مورد توجه قرار نگرفت – این واقعیت بود که ” مکان خصومت ورزی “„“hostile forum” “  به معنی واقعی کلمه به هر دری می زد تا ارادت خود را به واشنگتن ثابت کند. دادگاه بین المللی تقریبا هیچ یک از تقاضا های نیکاراگوا را که یک استاد برجسته حقوق بین الملل از دانشگاه هاروارد تهیه می کرد، نپذیرفت، با این استدلال که ایالات متحده آمریکا در سال 1946  دادگاه بین الملی را با این شرط به رسمیت شناخته که اگر از آمریکا شکایتی بشود که مبنای آن قرارداد های بین المللی باشد، دادگاه مجاز به پذبرفتن آن شکایت نیست. بویژه شکایاتی که براساس منشور سازمان ملل و یا سازمان های ایالات آمریکا باشند. حاصل آنکه آمریکا برای خوداین حق را قایل است که مرتکب هرنوع تجاوز یا جنایتی  بشود که حتا به مراتب سنگین تر از عملیات تروریسم بین المللی باشد. دادگاه بین المللی این استثناء را محترم شمرد، که خود منشاء پرسش های فراوان دیگری است که به عرصه  استقلال و حکمرانی بر جهان ارتباط پیدا می کند و من از طرح آن چشم می پوشم.
وقتی ما به تجزیه و تحلیل ” آفت شوم تروریسم ”  می پردازیم وقایعی از این دست باید در صدر قرار گیرند. این را نیز باید بیاد آریم که گرچه  درسال های ریگان، شالوده  تاریخچه تروریسم ریخته می شود، ولی تروریسم  فصل نا آشنایی  از افراط گرایی و  نمایشگر انحراف از قاعده نیست. ما همین پدیده را در پایان طیف سیاسی، در دولت جان اف. کندی نیز مشاهده می کنیم. نمونه کوبا آنرا به روشنی نمایش می دهد. افسانه ای سخت جان، که پژوهش های  علمی، امروز بطلان آنرا ثابت کرده، مدعی است که انگیزه آمریکا برای اشغال کوبا در سال 1898 دفع خطر  اسپانیا  بود. اما نیت اصلی آمریکا از اشغال کوبا عقیم ساختن پیروزی قریب الوقوع جنبش کوبا برای  رها ساختن خود از تسلط اسپانیابود و قصد آمریکا تبدیل کوبا به مستعمره خود بود. سرانجام کوبا در سال 1959 خود را آزاد ساخت و  واشنگتن را به حیرت واداشت. متعاقب این جریان، دولت آیزنهاور، طی چند ماه نقشه ای محرمانه برای ساقط کردن دولت کنونی کوبا طرح کرد بمب اندازی در پیش گرفت و دست به محاصره اقتصادی کوبا زد. یکی از مقامات برجسته وزارت خارجه آمریکا اندیشه ای را که در پس این نقشه نهفته است چنین توصیف می کند :” راه از بین بردن کاسترو آنست که مردم بدلایل اقتصادی ناراضی شوند، از او روی برگردانند و او را ساقط کنند  به این دلیل باید از هر فکری  که به تضعیف اقتصاد کوبا، ایجاد گرسنگی  و نومیدی در مردم بیانجامد استفاده کرد”.
دولت تازه منتخب کندی (در سال 1961) اجرا و ادامه این برنامه را بعهده گرفت. دلایل آن نیز در یک گزارش محرمانه داخلی، که انتشار آن  اینک آزاد گشته، با صراحت بیان شده است. دست یازیدن به خشونت و حلق آویز کردن اقتصاد کوبا واکنش علیه ” مقاومت موفق” کوبا علیه سیاست آمریکا در 150 سال گذشته است.
بنا بر این علت روس ها نبودند بلکه دکترین مونرو بود که بر اساس آن واشنگتن به خود حق می داد  در آن منطقه قدرت مسلط باشد.
نگرانی دولت کندی بسیار فراتر از حد لازم برای مجازات این مقاومت موفق بود. ترس دولت او از این بود که نمونه کوبا دیگران را هم به این فکر بیاندازد که ” خود زمام کار را بدست گیرند “. این فکری بود که برای مجموعه قاره جذابیت بسیار داشت، زیرا ” تقسیم  زمین و دیگر اشکال ثروت ملی، در وحله اول به سود طبقات ثروتمند تمام می شد و بعد تهی دستان و کم بضاعتان بودند که تحت تاثیر انقلاب کوبا خواستار زندگی بهتر بودند”. این ها مضمون هشداری بود که کندی پس از گرفتن زمام کار در دست، از آرتور شلزینگر، مورخ لیبرال و مشاور خود برای امور آمریکای لاتین، دریافت داشت. سیا این تحلیل را با این تفسیر تایید کرد که ” سایه کاسترو  بر تمام قاره می افتد، زیرا مناسبات اقتصادی و اجتماعی در آمریکای لاتین سبب برانگیختن اعتراض مخالفان و مبلغان تغییرات بنیادین، به مقامات حاکم بر جامعه می گردد  ” و کوبای کاسترو می تواند برای آنها نمونه باشد. بر طرح موجود برای  اشغال کوبا جامه عمل پوشانده شد. و وقتی که نقشه در خلیج خوک ها با شکست مواجه گشت، دولت کندی دست به یک جنگ تروریستی وسیع زد. پرزیدنت کندی  مسئولیت اجرای کار را بدست برادر خود، رابرت کندی سپرد، که بقول آرتور شلزینگر، نویسنده  زندگینامه ی او، فروریختن “تمام هول و هراس های جهان” بر سر کوبا، در صدر اولویت های مورد نظر او قرار داشت. این جنگ تروریستی یک موضوع فرعی نبود. این یکی از عوامل اصلی در راندن جهان به مرز یک جنگ اتمی بود که پس از حل بحران راکت ها، به شدت سابق ادامه یافت. این جنگ تروریستی که مبداء آن خاک ایالات متحده آمریکا بود در طول تمام سده گذشته ادامه داشت. گرچه در سال های اخیر واشنگتن دست به ترور تازه ای علیه کوبا نزده بلکه فقط برای عملیات تروریستی دیگران پایگاه در اختیار گذاشته  و تا امروز محل عقب نشینی برخی از بدترین تروریست های بین المللی بوده،  که فهرست جنایات آنها بلند است. از جمله: اورلاندو بوش، لوییز پوسادا کاریلس و بسیاری دیگر که اگر غرب روزی بخواهد واقعا علیه تروریسم مبارزه کند نام آنها  شناخته شده است. در این زمینه، مفسرانی که حسن نیت دارند، از یادآوری دکترین بوش  اجتناب می کنند. بوش هم زمان با اعلام آمادگی برای حمله به افغانستان تبلیغ می کرد: کسی که به تروریست ها پناه بدهد جرمش به سنگینی خود تروریست هاست و باید به همان صورت با او برخورد شود، یعنی باید بداند که  خاکش بمباران و اشغال خواهد شد.
شاید به حد کافی روشن شده باشد که تروریزم دولتی بین الملل در گستره ی سیاسی یک ابزار آزموده شده و موثر سیاسی به حساب می آید. با این وجود ریگان نخستین رییس جمهور در دوران معاصر بود که با وقاحت تمام زیر سرپوش “  جنگ با تروریسم” خود “آفت شوم تروریسم “  را به میدان آورد.
وقاحت ترور دولتی کابینه ی ریگان دست کمی از وسعت آن نداشت. در این مورد فقط  از یک نمونه  یاد می کنم. در آپریل 1986 نیروی هوایی آمریکا لیبی را بمباران کرد و سبب مرگ ده ها شهروند غیر نظامی شد. میل دارم تصریح کنم که در روز بمباران، در حدود ساعت هژده و سی دقیقه، دوست قدیمی من، چارلز گلاس، که بعنوان خبرنگار  ای- بی- سی- در خاور نزدیک کار می کرد، از تریپولی به من زنگ زد و توصیه کرد اخبار ساعت نوزده تلویزیون را تماشا کنم. در سال 1986  برنامه اصلی اخبار در تمام فرستنده های تلویزیونی در ساعت نوزده پخش می شد. درست سر ساعت نوزده گویندگان اخبار تمام شبکه های تلویزیونی اعلام کردند که برنامه را به لیبی وصل می کنند و بمباران تریپولی و بنغازی را توسط هواپیما های آمریکایی بصورت زنده به نمایش گذاشتند. این نخستین بار بود در تاریخ که یک بمباران برای پخش در ساعت اصلی خبر تلویزیون صحنه سازی شده بود، کاری که از لحاظ منطقی انجامش اصلا کار ساده ای نبود. در آن زمان بمب افکن های آمریکایی اجازه عبور از آسمان فرانسه را نیافتند و مجبور بودند راه خود را دور کنند و پس از عبور از آسمان اقیانوس اطلس درست سر ساعت پخش اخبار خود را به محل برسانند. پس از پخش صحنه های حیرت انگیز شهرهای سوزان لیبی فرستنده ها  به استودیوی خود در واشنگتن بازگشتند، بجایی که گزارشی جدی در باره ی دکترین تازه آمریکا داده می شد مبنی بر ” دفاع از خود دربرابر  حملات آینده ” که طبق این تعریف آمریکا در برابر ترور لیبی از خود دفاع کرده بود. سخنگویان دولت  به آگاهی شهروندان کشور رسانیدند که طبق اطلاعاتی که در دست است لیبی چند روز پیش در یک دیسکوتک در برلین  بمبی منفجر کرده که در اثر آن یک سرباز آمریکایی کشته شده است. اندک زمانی بعد میزان صحت قطعی اخبار ادعایی به صفر رسید و پذیرفته شد که خبر درست نبوده است، البته پس از آنکه از خبر جعلی بهره ی مطلوب گرفته شده بود.  هیچ کس نپرسید  که آیا  انفجار در دیسکوتک می تواند اصلا توجیهی برای حمله ی تبهکارانه به شهرونداتن غیر نظامی لیبیایی باشد.
رسانه ها  اشاره ای به تنظیم زمانی و عجیب حمله هوایی آمریکا به لیبی  نکردند. مفسران، بیشتر از قاطعیت اطلاعات واشنگتن – که در حقیقت وجود خارجی نداشت- و احترام واشنگتن به قانون در شور و شعف بودند. دبیران روزنامه نیویورک تایمز در واکنشی که نمونه وار بود نوشتند “حتا آن شهروندان  آمریکایی که بسیار دقیق و سختگیر هستند نیزحمله آمریکا  به لیبی را تایید و تشویق می کنند…ایالات متحده (قذافی را) با ملاحظه تمام و رعایت کامل  تناسب، مجازات کرد” دلایل مسئولیت لیبی در انفجار دیسکوتک “با وضوح تمام در برابر افکار عمومی قرار گرفت” و “بعد به هیات داوران دولت های اروپایی عرضه شد که فرستادگان ویژه ی آمریکا تلاش می کنند با ارایه اسناد به آنان موافقت شان را برای یک اقدام هماهنگ علیه رهبری لیبی جلب کنند”.  آنچه که  در این میان به هیچ رو مورد توجه قرار نگرفت این بود که اصلا دلیل قابل قبولی ارایه نشده بود و واکنش ” هیئت داوران  “در واقع همراه با شک و تردید بسیار بود، به ویژه دولت المان، با وجود پیگیری جدی هیچ نشانی از عامل انفجار نیافته بود. این نکته هم که ” هیات داوران ” از دولت ایالات متحده آمریکا خواستند که هر نوع اقدامی رااین مورد متوقف سازد دیگر اهمیتی نداشت.
زمان بمباران لیبی دقیقا با زمان رای گیری  کنگره  در باره ی کمک آمریکا  به نیروهای اعزامی ترور علیه نیکاراگوا، تنظیم شده بود. برای کسب اطمینان از این که تنظیم وقت دقیق بوده است، ریگان صراحتا ارتباط آنرا بیان داشت. او یک روز پس از بمباران  در یک سخنرانی گفت:” اجازه می خواهم مجلس (کنگره آمریکا را قبل از رای گیری که قرار است در این هفته صورت گیرد متوجه  سازم که  قذافی ) این تروریست مادرزاد، 400 میلیون دلار و یک انبار اسلحه به نیکاراگوا فرستاده، تا جنگ را به خاک آمریکا بکشاند. او از کمک به نیکاراگوا  بخود می بالد زیرا نیکاراگوا از خاک آمریکا علیه آمریکا می جنگد”. یعنی خاک  نیکاراگوا خاک آمریکاست. این فکر که این “سگ دیوانه” جنگ خود را به خاک ما می کشد، از جذابیتی برخوردار بود که خالی از تاثیر نبود. آنطور که  مطبوعات سراسر کشور نوشتند بمباران لیبی موضع ریگان را در برابر  کنگره، در مورد مسایلی چون بودجه نظامی و کمک برای ” کنتراها ” در نیکاراگوا، تحکیم کرده است.
این ها تنها نگاهی کوتاه به سهم ریگان در  تروریسم (دولتی) بین الملل بود. آنچه بیش از همه به درازا کشید ایجاد جنبش جهاد در افغانستان بود .
دلایل آن را رییس بخش سیا در اسلام آباد که خود شخصا  آن برنامه را هدایت کرده، توضیح داده است. بنا بگفته او هدف ” کشتن سربازان روسی ” بود، یک ” هدف شریف”  که او همانقدر “عاشق” آن است که رییس اش در واشنگتن. این مسئول جاسوسان تاکید می کند که  موضوع “رهایی افغانستان” نیست و به نظر کارشناسان، سیاست آمریکا، حتا احتمالا، سبب تعویق عقب نشینی روس ها هم شده است. ریگان با غریزه خطاناپذیر خود برای کمک به خشن ترین تبهکاران، گلبدین حکمتیار را برای دریافت کمک های سخاوتمندانه آمریکا انتخاب کرد که معروف بود در کابل اسید بصورت زنان می ریخته و حالا یکی از رهبران شورشیان در افغانستان است که بنا بقول رسانه ها، ممکن است بزودی به دیگر “جنگ سالارانی” به پیوندد که مورد حمایت دولت های غربی هستند. ریگان به ضیاء الحق، که در میان دیکتاتورهای پاکستان از همه بدتر بود نیز کمک های سخاوتمندانه کرد. یعنی  به برنامه اتمی او و  اجرای برنامه تحکیم وتوسعه اسلام رادیکال در پاکستان، که  پولش را عربستان سعودی می پرداخت. به آسانی قابل درک است که این چه بار سنگینی برای این کشورهای مصیبت کشیده و برای جهان است.
آفت تروریسم دولتی در نیمکره غربی، در سال 1964 گریبانگیر برزیل شد. برزیل در پی یک کودتا  به یکی از نخستین کشور ها در زنجیره ی کشورهای نئوفاشیستی ملی امنیتی تبدیل گشت، به بلایی تبدیل شد که تا آنزمان در در این نیمکره نمونه ای نداشت.
در پس این جریان، مانند همیشه واشنگتن قرار داشت و از این جریان طبق “هدایت بین المللی”  شکل ویژه ای از اعمال خشونت و تروریسم دولتی بوجود آمد.  هدف کارزاری که در برزیل بوجود آمد، به میزان وسیعی، جنگ با کلیسا بود. کشتار شش روشنفکر برجسته آمریکای لاتین، فقط چند روز پس از فروریختن دیوار برلین، در نوامبر سال 1989 تنها یک رخداد سمبلیک نبود. این شش روحانی ژزوییت بوسیله  نیروی ویژه ی گردان سالوادور به قتل رسیدند که تازه پس از گذراندن دوره آموزشی در “مدرسه جان اف کندی برای آموزش نیروهای ویژه”،- در کارولینای شمالی-، بازگشته بودند.  در نوامبر گذشته تازه  معلوم شد – البته در بی آن که مورد توجه خاص قرار گرفت -، که فرمان قتل را فرمانده ارتش و ستاد او امضا کرده بودند، همه آنها چنان ارتباط نزدیکی با پنتاگون و سفارت آمریکا داشتند که نمی توان تصور کرد واشنگتن از نقشه آنها، با چنین ابعادی، بی خبر بوده باشد. این گردان ویژه در سال های هراس انگیز دهه ی هشتاد سده بیستم رد پای خونینی از خود بر جای نهاده بود. نخستین قربانی آن کاردینال رومرو ” صدای ستمدیگان ” بود، که قاتلانش از میان همین محافل برخاسته بودند.
قتل روحانیان ژزوییت ضربه نابود کننده ای بر پیکرالهیات رهایی بخش بود. آن جنبش قابل توجهی که قصدش احیای مسحیت و مبتکر آن پاپ یوهانس بیست و سوم بود. او بود که دومین مجمع بزرگ واتیکان را افتتاح کرد. این مجمعی بود که به قول هانس کونگ، عالم برجسته الهیات و مورخ، می بایست آغاز دورانی تازه در تاریخ کلیسای کاتولیک گردد. با الهام گرفتن از شورای مشاورات کلیسای کاتولیک، کاردینال های آمریکای لاتین “راه تنگدستان” را بر پاساختند و صلح دوستی قاطع را برگزیدند. اصلی که پس از تصمیم امپراتور کنستانتین، به پذیرش مسیحیت بعنوان مذهب رسمی امپراتوری رم، منسوخ شده بود. به قول هانس کونگ تصمیم امپراتور “یک  انقلاب بود” که کلیسای تحت تعقیب را به کلیسای تعقیب گر تبدیل کرد. دومین  شورای مشاورات ( کنسیل) تلاشی بود برای احیاء آموزه ی مسیحیت در دوران پیش از کنستانتین بزرگ. یاران کلیسا از بالا تا پایین به گسترش آموزه های مسیحیت در میان تنگدستان و مظلومان آمریکای لاتین پرداختند، به “هیات” های مذهبی پیوستند و تهیدستان را دلگرمی دادند که سرنوشت خود را خود بدست گیرند و باهم به زندگی نکبت بارِ و نبرد هر روزه ی رساندن امروز به فردا را، درحوزه تسلط ایالات متحده آمریکا پایان بخشند.
واکنش در برابر این ارتداد سنگین زود پدیدار شد. نخستین تیر، کودتای نظامی 1964 در برزیل بود که نقشه آن درزمان حیات جان اف کندی طرح شده بود و دولتی را که اندکی بوی سوسیال دموکراسی می داد سرنگون ساخت و رژیم شکنجه و خشونت را جای آن نشاند. آن کارزار با قتل روشنفکران ژزوییت، بیست سال پیش پایان یافت. در باره اینکه نخستین ضربه برای فروپاشی دیوار برلن را که وارد آورد بحث و گفتگوهای فراوان شده اما در باره اینکه مسئولیت سرکوب وحشیانه ی تلاش برای احیای آموزه مسیحیت کیست یک کلام گفته نمی شود.
مرکز  Washington’s School of Americas  که بدلیل آموزش دادن به کماندوهای مرگ آمریکای لاتین بد نام است، با کمال افتخار برای خود تبلیغ می کند که “پیروزی بر الهیات رهایی بخش با کمک ارتش آمریکا ممکن شد” – تردیدی نیست که این تبلیغ با حمایت واتیکان صورت می گیرد که خود ابزار ملایم اخراج از کلیسا و سرکوب آموزش های مخالف را بکار می گیرد.
حتما به یاد دارید که در نوامبر (2009) گذشته بیستمین سالگرد آزادی اروپای شرقی از استبداد روسی جشن گرفته شد، آن گونه که واسلاوهاول بیان کرد: پیروزی نیروهای ” عشق، تساهل، دوری از خشونت، روح انسانیت و گذشت”.. ولی کشتار بیرحمانه ی هم عصران السالوادوری او چند روز پس از فروریختن دیوار کمتر، یا بهتر است بگویم اصلا مورد توجه قرار نگرفت. من تردید دارم که بتوان حتا اشاره ای کوتاه به این نکته یافت که معنای این کشتار دلخراش چیست: پایان یک دهه ترور وحشیانه در آمریکای مرکزی و پیروزی نهایی “بازگشت به بربریت در عصر ما  “ („return to barbarism in our time “)  ، که با کودتای 1964 در برزیل آغاز شد و بدنبال آن  بسیاری از انسان های مذهبی قربانی شدند و با این کشتار  به آموزه های”نادرست” دومین شورای کلیسای کاتولیک پایان داده شد.  معنای “عصرعشق، تساهل، دوری از خشونت، روح انسانیت و گذشت” این نیست.
صبر کنیم و ببینیم در سی امین سالگرد قتل “صدای ستمدیدگان”، که هنگام خواندن دعا در کلیسا به قتل رسید، چگونه از او یاد خواهد شد، یاد از کسی که چند روز قبل از قتلش با نامه ای که به پرزیدنت کارتر نوشته بود، متضرعانه و متاسفانه بدون نتیجه، تقاضا  کرده بود کمک به خونتای نظامی را  قطع کند، خونتایی که ” فقط می داند مردم را چگونه سرکوب و منافع الیگارشی السالوادور را چگونه حفظ کند”. رومرو هشدار داده بود که خونتا  کمک هایی را که دریافت می دارد صرف متلاشی کردن سازمان های مردمی می کند که مردم برای حفظ حقوق بشری خود از آن ها استفاده می کنند”.  و درست همین گونه هم شد. و  فردا که سال روز آن قتل فرا خواهد رسید می تواند برای ما بسیار آموزنده باشد.

تضاد میان مراسم تجلیل در ماه نوامبرگذشته، به مناسبت سقوط استبداد دشمن و سکوت در مورد قساوت های منطقه خودمان آن چنان شدید است که برای نادیدن آن باید خیلی به خود فشار آورد. این سکوت پرتو خوش آیندی بر فرهنگ اخلاقی و معنوی ما نمی افکند. این امر در مورد نگاه به گذشته و  ارزیابی  دوران پرزیدنت ریگان، رییس جمهور آمریکا نیز صادق است. این افسانه را که در آنزمان چه دست آورد هایی داشته ایم، می توانیم به کنار نهیم، گرچه ممکن بود کیم ایل سونگ را به شگفتی آورد. دست آوردهای ریگان، عملا باد هوا شده است. هرچند که  پرزیدنت باراک اوباما از او تجلیل کرده و او را ”شخصیتی تحول پذیر” خوانده است.
درموسسه معروف  Hoover Institute (4)  در دانشگاه استانفورد ریگان را غولی تصویر  کرده اند که گویی ” با یک گام از این سوی کشور به آن سو میرود و با نگاهی گرم و روحی پر مهر، از بالا به ما می نگرد”. وقتی ما با هواپیما به واشنگتن پایتخت کشور می رویم یا در فرودگاه بین المللی ریگان پیاده می شویم، یا اگر بیشتر دوست داشته باشیم در فرودگاه بین المللی  جان فوستر دالس، – یکی از افتخارات این شخص که  فرودگاه را به نام او خوانده اند این بود که دولت هایی را که با رای دموکراتیک انتخاب شده بودند ساقط کرد، در ایران و گواتمالا و پس از آن جای مصدق را حکومت شکنجه و ترور شاه گرفت و چندین حکومت تروریستی،از بد ترین انواع آن را، در آمریکای مرکزی بر سر کار آورد. قهرمانی های تروریستی این موکلی که واشنگتن در گواتمالا بر سر کار آورد در سالهای 1980 به مرز کشتار قومی رسید، در حالیکه ریگان، Ríos Montt (5) ،این قسی ترین قاتل گواتمالا را ”مردی با پاک ترین شخصیت فردی” توصیف می کند ” که خود را کاملا وقف دموکراسی کرده است ” ولی سازمان های حقوق بشری ” با اتهامات نادرست برخوردی دور از انصاف با او می کنند”.
از زمانی که ریگان در سال 1981 ” جنگ با ترور ” را اعلام کرد، من در باره ی تروریسم بین المللی مطالبی نوشته ام و در نوشته های خود تعریف رسمی ” تروریسم ” را به آن صورت که در کتاب های حقوقی آمریکا و انگلیس تثبیت  و در کتابهای دستی ارتش توصیف شده است مبنا قرار داده ام. طبق یک تعریف رسمی و کوتاه  تروریسم عبارت است از”به کار بردن خشونت حساب شده، یا تهدید به اِعمال زور برای رسیدن به اهدافی که جنبه سیاسی، مذهبی یا ایدئولوژیک دارند(….) از طریق ارعاب ( ترس انداختن در دل کسی)، اجبار یا ترساندن ” . تمام آن چیزهایی که من تاکنون نوشته ام با این تعریف انطباق دارد ولی از لحاظ فنی نکته ای هست که در تعریف  آمریکایی و انگلیسی مقوله تروریسم آورده نشده و آن تروریسم دولتی بین المللی است.
درست به همین دلیل تعاریف رسمی بدرد نمی خورند. این تعریف ها آن تفاوت اساسی را روشن نمی کنند: این تعریف ”تروریسم باید به گونه ای طراحی شود که در برگیرنده تروریسم آنها علیه ما باشد ولی مشمول تروریسم ما علیه آنها، که اغلب بسیار افراطی تر است نگردد. ایجاد یک تعریف جامع تر کاری بسیار دشوار است. از سالهای 1980 کنفرانس های علمی، نشریه های آکادمیک و سمپوزیوم های بین المللی فراوان در پی یافتن تعریف ”تروریسم” بوده اند. در مباحثات عمومی  این مسئله خود را نشان نمی دهد.
تعریف رسمی تروریسم در ذهن آن گروه های تحصیل کرده که از آن برای توجیه اقدامات دولتی یا کنترل اهالی کشور استفاده می کنند کاملا جا افتاده است.
بنا بر این، عرف را مبنا قرار می دهیم و توجه خود را بر تروری متمرکز می سازیم که ما را آماج خود ساخته است. این نکته مضحک نیست و گاه در سطحی بسیار رفیع قرار می گیرد. تبهکارانه ترین عمل تروریستی بین المللی در دوران معاصر انهدام مرکز بازرگانی جهانی در 11 سپتامبر 2001 بود. امروز همه  آن را  ” یازده سپتامبر ” می خوانند. در این ” جنایت علیه بشریت ” تقریبا سه هزار نفر کشته شدند. تروری که به توصیف رابرت فیسک، خبرنگار انگلیسی در خاورنزدیک،  ” با  پلیدترین  میزان خباثت و توحش باور نکردنی ” صورت گرفت. تقریبا همه معتقدند که ” یازدهم سپتامبر ” جهان را تغییر داد.
گرچه این جنایت تکان دهنده بود ولی جنایتی بدتر از آن هم ممکن است. فرض کنیم القاعده مورد حمایت ابر قدرتی قرار گیرد که هدفش ساقط کردن دولت آمریکا باشد. فرض کنیم که حمله موفقیت آمیز بوده و القاعده کاخ سفید را بمباران کرده، پرزیدنت کشته شده،  یک دیکتاتور نظامی خشن، هم زمام کار را در دست گرفته، 50 تا 100 هزار نفر کشته و 70 هزار نفر به سخت ترین صورت شکنجه شده اند. باین ترتیب  واشنگتن تبدیل می شود به مرکز اداره ترور و تخریب در سراسر جهان، تا از آنجا ترور افراد در سراسر جهان سازمان داده شود و تا ” کشورهای ملی امنیتی ” در خارج بر پاگردند، که در آنها هم به همان اندازه قتل ها و شکنجه های بی پروا صورت پذیرد. باز هم فرض کنیم که این دیکتاتور گروهی مشاور اقتصادی از خارج استخدام کرده که طی چند سال اقتصاد داخلی را به وضعی فاجعه آمیز در آورده اند که در تاریخ آن کشور مانند نداشته است. در حالی که به مبتکران پر افتخار این فاجعه پشت سر هم جایزه نوبل و جوایز دیگر می دهند. اینها می تواند به مراتب بدتر از فاجعه ” یازدهم سپتامبر ” باشد.
و همه ما در حقیقت باید بدانیم که این صحنه را نباید در خیال مجسم کنیم چون در واقع بوقوع پیوسته است. در شیلی، در یک روز رخ داد، که مردم آمریکای لاتین آنرا  ”یازدهم سپتامبر اول ” نام نهاده اند، زیرا آن واقعه (کودتای نظامی) در یازدهم سپتامر 1973 روی داد. من در توصیفی که کردم تنها و تنها یک عنصر را تغییر داده ام، یعنی نفوس دو کشور شیلی و آمریکا را در تناسب با هم قرار داده ام و تعداد قربانیان را بر این مبنا محاسبه کرده ام تا بتوانم تناسب درست را تجسم بخشم. ولی ” یازدهم سپتامبر  اول “، بدلایل روشن، تاریخ را تغییر نداد. چون یک واقعه ی خیلی عادی بود. در واقع روی کار آوردن رژیم پینوشه فقط یک رویداد از سلسله رویدادهایی بود که با کودتای 1964 در برزیل آغاز شده بود و بعد با شیوه های مشابه و یا حتا بدتر، در دیگر کشورها تکرار شد، تا سر انجام، به دوران ریگان در سال   1981 که آمریکای مرکزی را در بر گرفت، رسید.
از دیدگاه ریگان و در انطباق با نظر اساسی او در باره ی خشونت دولتی، رژیم ژنرال های آرژانتین در درجه اول قرار داشت. خونتای نظامی آرژانتین در میان تمام رژیم های کودتایی با فاصله زیاد درنده خو ترین آن ها و همآهنگ با موضع ریگان در مورد خشونت دولتی بود.
این واقعیات ناخوشآیند را به کنار می نهیم و به دیدگاه خود در محدوده ی تعریف رسمی دکترین ” تروریسم ” باز می گردیم. بنا را بر این می گذاریم که جنگ با ترور، آنگونه که جورج دابلیو بوش، روز یازده سپتامبر 2001 اعلام کرد، واقعا هدفش پایان بخشیدن به این بلای بین المللی بوده است. برای رسیدن به این هدف برداشتن گام های عاقلانه ممکن بود. انفجار وحشیانه یازده سپتامبر را حتا برخی از گروه های جنبش جهادی بشدت محکوم کردند. یک گام سازنده می توانست  منزوی کردن القاعده و تقویت مخالفان آن  و همه آن کسانی باشد که گرایشی به این کار داشتند. ولی به نظر می رسد که چنین فکری حتا مطرح هم نشده باشد. به جای آن، دولت بوش و هم پیمانانش تصمیماتی گرفتند که به روند وحدت در میان  نیروهای جنبش جهاد و جلب نیروهای تازه برای اهداف آن، کمک هم کرد و ادعای آنها را که جنگ با اسلام است،  مورد تایید قرار داد.
بوش و هم پیمانانش نخست افغانستان و بعد عراق را اشغال کردند  و برای تحکیم قدرت دولتی به کل بر روی به خشونت، به شکنجه زندانیان و به انتقال آنها به زندان های مخفی  خارج از مرزها آوردند. با ماموریت از سوی سیا   Michael Scheurer (6(   که از سال ها پیش وظیفه داشت رد پای القاعده را پیدا کند، به روشنی به این نتیجه می رسد که ” ایالات متحده تنها متحد باقی مانده و اجتناب ناپذیر القاعده است “.
سرهنگ آمریکایی Matthew Alexander (7) نیز، که در میان افسران بازپرس، احتمالا بیش از همه جدی تلقی می شود،  شخصی است که توانست  با کسب اطلاع از منابع خبری خود محل ابوموسی السکراوی، مرد شماره یک القاعده در عراق را کشف و او را دستگیر کند. آلکساندر هیچ  ارزشی برای باز پرسی توام باشکنجه، که دولت بوش خواستار آن بود، قایل نیست. او نیز چون دیگر همکارانش، افسران باز پرس F B I ، معتقد است که روش مورد پسند رونالد رامسفلد، وزیر دفاع و چنی معاون جورج بوش، که خواستار به کار بردن شکنجه و خشونت هستند به نتایج مطلوب و به دست آوردن اطلاعات مفید نمی انجامد، بلکه، بر عکس، با بکار بردن شیوه های انسانی، حتا می توان فرد مورد نظر را با موفقیت به تغییر جهت واداشت و او را  به یک همکار و منبع خبری قابل اعتماد تبدیل کرد. آلکساندر، نمونه اندونزی را مطرح می کند، که شیوه های متمدنانه باز جویی را به کار می برد و آمریکا را تحت فشار قرار می دهد که از این نمونه پیروی کند. با به کاربردن، شکنجه، که شیوه  خوشایند رامسفلد وچنی است، نه تنها اطلاعات مفیدی بدست نمی اید بلکه بر عکس تروریست های تازه ای نیز به میدان می آیند.
آلکساندر، پس از صد ها باز جویی، باین نتیجه رسید که انگیزه ی بسیاری از رزمجویان از خارج آمده  و متحدان آنها در وطن شان، برای آمدن به عراق و دست زدن به عملیات  انتحاری  و دیگر عملیات تروریستی، نشان دادن  واکنش  نسبت به بدرفتاری با زندانیان ابو غریب و گوانتانامو بوده است .آلکساندر معتقد است که احتمالا، تلفات جانی، که در اثر شکنجه ی رزمندگان جهاد، به سربازان آمریکایی وارد آمده  بیشتر از کل تلفات یازده سپتامبر است. مهم ترین نتیجه ای که از مطالعه ی پرونده باز جویی های انتشار یافته  بدست می آید این است که  رامسفلد و چنی، باز پرسان را زیر” شدیدترین فشار ها قراردادند” تا زندانیان را چنان زیر شکنجه قرار دهند تا  با اعتراف آنها  دلیلی برای اثبات این ادعای واهی بدست آید که صدام حسین با القاعده همکاری می کند.
حمله غافلگیرانه به افغانستان، در اکتبر 2001،  ” جنگ خوب ” نامیده می شود، اقدامی عادلانه برای دفاع از خود با هدف شریف دفاع از حقوق بشر در برابر طالبان شریر.  این ادعا که به عنوان یک اصل پذیرفته شده، چند مسئله به همراه آورده است. یکی اینکه هدف اولیه از بین بردن طالبان نبود. بلکه بوش به اطلاع مردم افغانستان رسانید : تا زمانی که طالبان بن لادن را تسلیم آمریکا کنند بمباران ادامه خواهد یافت، که اگر آمریکا شرط طالبان را پذیرفته بود احتمالا اینکار را می کردند. شرط آنها این بود که اگر آمریکا مدرکی برای اثبات مسئولیت  بن لادن در حمله های ” یازده سپتامبر ” دارد، آنرا ارایه کند. این خواست بدلایل روشن با تحقیر رد شد. هشت ماه بعد، رییس FBI، اجبارا اعتراف کرد که علیرغم تحقیقات وسیع و پیچیده بین المللی،  درباره این امر، هنوز هیچ مدرکی بدست نیامده است. پس با قاطعیت می توان گفت که در اکتبر 2001 هم  چنین مدرکی در دست نبوده است .آنها هیچ چیز در دست نداشتند جز آنکه رییس  FBI ” فکر می کرده “  نقشه سوء قصد در افغانستان کشیده شده و در امارات و آلمان  وارد مراحل اجرایی شده است.
سه هفته پس از بمباران افغانستان، هدف جنگ تغییر یافت و تبدیل به ساقط کردن رژیم طالبان شد. آدمیرال انگلیسی Michael Boyce (8)  اعلام کرد ، تا  زمانی که ” اهالی کشور موفق به تغییر رهبری کشور شوند  بمباران ادامه خواهد یافت ” – این یک نمونه کاملا واضح از کتاب درسی تروریسم بین الملل است.
این ادعا هم درست نیست که  ایرادی به حملات گرفته نشده بود. در واقع سازمان های امدادی بین المللی  یک صدا و رسا ایراد های خود را اعلام کرده بودند، که جنگ به تمام برنامه های کمکی آنها که به شدت مورد نیاز بود، پایان خواهد داد. طبق تخمین های آن زمان اعلام شده بود که ادامه ی زندگی پنج میلیون نفر به این کمک ها بستگی دارد و دو میلیون و نیم نفر نیز در خطر مرگ ناشی از گرسنگی قرا خواهند گرفت و اگر آمریکا و انگلیس حمله کنند اجرای این برنامه ها ممکن نخواهد بود. صرف نظر از اینکه  نگرانی های اعلام شده تحقق می یافت یا نمی یافت، بمباران یک نمونه ی قطعی از عمل تبهکارانه است.
افزون بر این، شخصیت های برجسته افغانی که مخالف طالبان بودند، بمباران ها را به شدت محکوم کردند، از جمله عبد الحق که در آمریکا از اعتبار ویژه بر خوردار بود و بعد از جنگ، پرزیدنت حمید کرزای از او بنام شهید یاد کرد. عبدالحق چند روز قبل از بازگشت به افغانستان، دستگیر شدن و به کشته شدنش توسط طالبان، بمباران افغانستان را محکوم کرد و از آمریکا انتقاد کرد، زیرا آمریکا حاضر نشد از تلاش های او و دیگران پشتیبانی کند تا ” طالبان را از درون به قیام برانگیزد “. عبد الحق گفت” بمباران ضربه تلخی است علیه این تلاش ها “. او مقاصد خود را بیشتر تشریح کرد و از آمریکا تقاضا کرد  به جای آنکه با بمباران تلاش های آنان را بر باد دهد، از آن ها ، هم مالی و هم غیر مالی حمایت کند. عبدالحق گفت ”آمریکا  می خواهد  زورش را نشان دهد، پیروز شود و دنیا را بترساند. آنها  نه اعتنایی به درد افغان ها دارند و نه به این که چقدر افغانی کشته  خواهد شد”.
اندک زمانی بعد هزار تن از رهبران قبایل افغانستان، در پیشاور، که بخشی از آنها در آنجا در تبعید بسر می بردند، و بقیه هم از افغانستان آمده بودند، گرد آمدند و همه ی آنها اتفاق نظر داشتند که می خواهند رژیم طالبان را ساقط کنند. مطبوعات در توصیف این همایش  نوشتند: این همایش ” یکی از  نمودار های نادر وحدت نظر بود، وحدت نظر میان رهبران قبایل، اسلام شناسان، نمایندگان فراکسیون های سیاسی و رهبران برجسته گروه های جهادی “. آن ها در بسیاری از موارد اعتقادات یک سان نداشتند، ولی در یک مورد نظر همه یکی بود ” هشدار به آمریکا که بمباران ها را قطع کنید”  و تقاضا از رسانه های  بین المللی که خواستار پایان دادن به ” بمباران مردم بی گناه شوید.” آنها مؤکدانه تقاضا می کردند برای ساقط کردن طالبان منفور از وسایل دیگری استفاده کنید. هدفی که به نظر آنها بدون اجبار برای ادامه کشتار و ویرانی قابل دسترس بود، . سازمان معتبر زنانRAWA (9)   نیز این بمباران ها را به شدت محکوم کرد. بعد ها که مناسب تشخیص داده شد، مدت کوتاهی نیز در باره ی سرنوشت زنان (کشته شده) افغانستان صحبت شد.
خلاصه آن که : این جنگ “خوب” اگر دقیق تر به بررسی واقعیات گجسته ی آن بپردازیم اصلا «خوب» نیست.
در این جا ضروری نیست که به تفصیل به داستان اشغال عراق بپردازیم. چون وقتی که فقط توجه بر تاثیرات تروریزم جهادی متمرکز شد، روشن بود که اشغال عراق به رشد تروریسم کمک خواهد کرد. و درست همین طور هم شد، با این تفاوت که حد و حدود آن بیش از حد انتظار بود. طبق تحلیل کارشناسان ترور درآمریکا، ترور هفت برابر گسترش یافت. حال می توان پرسید که این حملات اصلا چرا رخ داد، ولی در واقع کاملا روشن است که مبارزه با بلای تروریسم، حتا اگر مطرح هم شده باشد، در درجه اول اهمیت قرار نداشته است.
اگر این طور بود امکاناتی هم وجود داشت که بتوان به آنها پرداخت. من به برخی از آن ها اشاره کردم. به طور کلی آمریکایی ها و انگلیس ها می توانستند شیوه متناسب را اختیار کنند، شبیه آن چه که در مورد جنایات سنگین معمول است:  عاملان را تعقیب و افراد مظنون را دستگیر کنند ( ودر صورت ضرورت حتا با کمک بین المللی که بسیار آسان بدست می آید) و بعد در یک دادگاه عادلانه آنها را محاکمه کنند. افزون بر این باید به ریشه های تروریسم بیشتر توجه کرد. این کار می تواند بسیار اثر بخش باشد، کاری که آمریکا و انگلیس خود به تجربه دیدند.  ترورIRA (10)    یک مسئله بسیار جدی بود.  تا زمانی که واکنش لندن، خشونت، ترور و شکنجه بود، خود دولت انگلیس ” هم پیمان اجتناب ناپذیر ” آن بود که بیشتر عناصر خشونت گرا در جنبشIRA    را  تقویت می کرد و دامنه ترور پیوسته گسترش می یافت. در پایان دهه 1990، لندن توجه به کمبود ها را در مد نظر قرار داد و به رفع کمبودها، که ریشه ی تروریسم بودند، روی آورد و خواست های به حق را مورد توجه قرار داد- که کاملا مستقل از ترور، راه حل درست مسئله بود. با گذشت چند سال عملا دیگر از ترور خبری نبود. من درسال 1993   در بلفاست بودم. فضا، فضای جنگ بود. در پاییز گذشته هم باز در آنجا بودم. هنوز تنش تا حدی قابل لمس بود ولی درجه دیگری داشت، نه آن طور که برای یک مسافر هم محسوس باشد. از این وضع می توان درس های مهم گرفت. ولی حتا بدون این تجربه هم باید بدانیم که خشونت خشونت می زاید. اما داشتن همدلی  و تفاهم برای نگرانی های به حق، برعکس، موجب آرام شدن احساسات تند می گردد و همدلی و همکاری بارمغان می آورد.
بنا براین اگر ما بخواهیم واقعا  بلای تروریسم را براندازیم،  می دانیم راه آن چیست.
نخست باید با نقش خود، به عنوان عامل وداع کنیم . همین یک گام به تنهایی تاثیرات چشم گیری خواهد داشت.
دوم آن که باید به علت توجه کنیم، علت هایی که معمولا پس زمینه ی درگیری ها هستند، و اگر به حق هستند باید به رفع آنها پرداخت.
سوم آنکه اگر یک عمل تروریستی رخ داد، باید با آن به عنوان یک جرم برخورد کرد، عامل را شناخت، دستگیر کرد و در یک دادگاه عادلانه ازو بازخواست کرد. این روش واقعا عمل می کند. و برعکس، به کار گرفتن تکنیک های امروزی برای مبارزه با ترور، موجب افزایش خطر ترور می گردند. دلایل اثبات آن فراوان و مؤید شناخت های تازه اند.
این تنها مورد نیست که انتخاب راه درست، که می تواند خطرهای جدی را تقلیل دهد، به طور سیستماتیک به کنار گذاشته می شود و به جای آن، راه های ناکارآمد، بکار گرفته می شوند. به عنوان مثال می توانیم  ” جنگ با مواد مخدر ” را مورد نظر قرار دهیم. در طی بیش از  40 سال     (War on Drugs (11  ” جنگ با مواد مخدر ” حتا موفق به کاهش محدود مصرف آن هم نشده، وحتا منجر به پایین آمدن قیمت فروش خیابانی آن هم شده است. در تحقیقات فراوانی که صورت گرفته، حتا آنها که دولت آمریکا خود سفارش دهنده پژوهش بوده، به اثبات رسیده که مخارج پیشگیری و معالجه، شیوه های بمراتب ارزانتری هستند. ولی  در سیاست دولتی پیوسته به این شیوه بی توجهی می شود و بجای آن، ترجیح داده میشود که شیوه های بسیار گران تر خشونت آمیز بکار گرفته شود، که هیچ تاثیری در کاستن مصرف ندارند ولی پیوسته کلی گرفتاری های دیگر به وجود می آورند.
مواردی از این دست انسان را فقط به یک نتیجه می رساند  و آن اینکه آن اهدافی که می گویند می خواهند به آن برسند، اهداف واقعی آنها نیستند، و اگر بخواهیم اهداف واقعی را بشناسیم، باید همان کاری را بکنیم که در عرصه قضایی مرسوم است و آن اینست که : نتایج قابل پیش بینی واقعه را  انگیزه ارتکاب جرم بدانیم . من معتقدم که این شیوه ما را ، هم در مورد ” جنگ با مواد مخدر “  و هم در مورد ” جنگ با تروریسم”  و بسیاری از موارد دیگر به نتایج بسیار منطقی می رساند. ولی  بررسی  این موضوع را باید  به زمانی دیگر موکول کرد.
تهران فروردین یک هزار و سیصد و هشتاد و نه

پانوشت ها (12):

1- Professor Dr. Noam A. Chomsky 
MIT Linguistics and Philosophy
77 Massachusetts Avenue, 32-D808, Cambridge, MA 02139, USA
E-Mail: chomsky@mit.edu

2- این سخنرانی به زبان آلمانی از نشانی زیر قابل دریافت می باشد:
„Die üble Geißel des Terrorismus“
Realität, Konstruktion, Abhilfe
http://www.erich-fromm.de/biophil/joomla/images/stories/pdf-Dateien/Preis_2010_032.pdf
و به زبان انگلیسی در این نشانی:
“The evil scourge of terrorism”:
Realities, construction, remedy
http://www.erich-fromm.de/biophil/joomla/images/stories/pdf-Dateien/Preis_2010_031.pdf

3- Erich Seligman Fromm (March 23, 1900 – March 18, 1980) was a German social psychologist, psychoanalyst, humanistic philosopher, and democratic socialist. He was associated with what became known as the Frankfurt School of critical theory.
For more Information please see: http://en.wikipedia.org/wiki/Erich_Fromm

4- The Hoover Institution on War, Revolution and Peace, Stanford University, is a public policy research center devoted to advanced study of politics, economics, and political economy—both domestic and foreign—as well as international affairs. With its world-renowned group of scholars and ongoing programs of policy-oriented research, the Hoover Institution puts its accumulated knowledge to work as a prominent contributor to the world marketplace of ideas defining a free society.
For more Information please see: http://www.hoover.org

5- Ríos Montt: José Efraín Ríos Montt (born June 16, 1926) is a former de facto President of Guatemala, dictator, army general, and former president of Congress. In the 2003 presidential elections, he unsuccessfully ran as the candidate of the ruling Guatemalan Republican Front (FRG). Huehuetenango-born Ríos Montt remains one of the most controversial figures in Guatemala. Two Truth Commissions, one sponsored by the Roman Catholic Church and the other conducted by the government as part of the 1996 Accords of Firm and Durable Peace, documented widespread human rights abuses committed by Ríos Montt’s military regime, including widespread massacres, rape, torture, and acts of genocide against the indigenous population. Supporters claim that he had to rule with an iron hand because the country was becoming unstable due to the civil war. Ríos Montt has, at times, had close ties to the United States who gave him aid to fight against left-wing guerrillas. Ríos Montt is best known outside Guatemala for heading a military regime (1982–1983) that was responsible in some of the worst atrocities of Guatemala’s 36-year civil war. The war ended with a peace treaty in 1996. The civil war pitted left-wing rebel groups against the army, with huge numbers of Mayan campesinos caught in the crossfire. At least 200,000 Guatemalans were killed during the conflict, making it one of Latin America’s most violent wars in modern history. Indigenous Mayans suffered greatly under his rule, and it is documented that his government deliberately targeted thousands of them since many of them in the countryside were suspected of harboring sympathies for the guerrilla movement. The UN-backed official Truth Commission (the Historical Clarification Commission) maintained that this was a campaign of deliberate genocide against the population.
For more Information please see:
http://en.wikipedia.org/wiki/Efra%C3%ADn_R%C3%ADos_Montt

6- Michael F. Scheuer is a former CIA employee. In his 22-year career, he served as the Chief of the Bin Laden Issue Station (aka «Alec Station»), from 1996 to 1999, the Osama bin Laden tracking unit at the Counterterrorist Center. He then worked again as Special Advisor to the Chief of the bin Laden unit from September 2001 to November 2004. Scheuer became a public figure after being outed as the anonymous author of the 2004 book Imperial Hubris, in which he criticized many of the common United States and Western world assumptions about the motives for Islamic terrorism, and put these into the context of greater Western-Islamic relations. Scheuer left The Jamestown Foundation in February 2009 from a position as Senior Fellow. He claimed that he was fired by the organization for his outspoken views on US-Israel relations. Jamestown’s current President, Glen Howard, has pejoratively likened Scheuer’s views to those of congressman Ron Paul.
For more Information please see: http://en.wikipedia.org/wiki/Michael_Scheuer

7- Matthew Alexander: How to Break a Terrorist: The US Interrogators Who Used Brains, Not Brutality, to Take Down the Deadliest Man in Iraq is a book written by an American soldier who played a key role in tracking down Abu Musab al-Zarqawi.
For more Information please see: http://en.wikipedia.org/wiki/How_to_Break_a_Terrorist

8- Admiral Michael Cecil Boyce, Baron Boyce, GCB, OBE, DL (born 2 April 1943) is a cross bench member of the British House of Lords, a former First Sea Lord of the Royal Navy and Chief of the Defence Staff. He was born in Cape Town, South Africa.
For more Information please see: http://en.wikipedia.org/wiki/Michael_Boyce,_Baron_Boyce

9- Revolutionary Association of the Women of Afghanistan (RAWA) (جمعیت انقلابی زنان افغانستان) RAWA is the oldest political/social organization of Afghan women struggling for peace, freedom, democracy and women’s rights in fundamentalism-blighted Afghanistan since 1977.
RAWA is the oldest political/social organization of Afghan women struggling for peace, freedom, democracy and women’s rights in fundamentalism-blighted Afghanistan since 1977.
For more Information please see: http://www.rawa.org/index.php

10- Irish Republican Army: The Irish Republican Army (IRA) (Irish: Óglaigh na hÉireann)  was an Irish republican revolutionary military organisation. It was descended from the Irish Volunteers, an organisation established on 25 November 1913 that staged the Easter Rising in April 1916. In 1919, the Irish Republic that had been proclaimed during the Easter Rising was formally established by an elected assembly (Dáil Éireann),and the Irish Volunteers were recognised by Dáil Éireann as its legitimate army. Thereafter, the IRA waged a guerrilla campaign against British rule in Ireland in the 1919-21. Irish War of Independence. Following the signing in 1921 of the Anglo-Irish Treaty, which ended the War of Independence, a split occurred within the IRA. Members who supported the treaty formed the nucleus of the National Army founded by IRA leader Michael Collins. However, much of the IRA was opposed to the treaty. The anti-treaty IRA fought a civil war with their former comrades in 1922-23, with the intention of cr
eating a fully independent all-Ireland republic. Having lost the civil war, this group remained in existence, with the intention of overthrowing both the Irish Free State and Northern Ireland and achieving the Irish Republic proclaimed in 1916.
For more Information please see: http://en.wikipedia.org/wiki/Irish_Republican_Army

11- War on Drugs: The War on Drugs is a campaign of prohibition and foreign military aid being undertaken by the United States government, with the assistance of participating countries, intended to both define and reduce the illegal drug trade. This initiative includes a set of laws and policies that are intended to discourage the production, distribution, and consumption of targeted substances. The term was first used by President Richard Nixon in 1969. On May 13, 2009, Gil Kerlikowske, the current Director of the Office of National Drug Control Policy, signaled that although it didn’t plan to significantly alter drug enforcement policy, the Obama administration would not use the term «War on Drugs,» as he claims it is counter-productive. The Fiscal Year 2011 National Drug Control Budget proposed by the Obama Administration will devote significant new resources to the prevention and treatment of drug abuse.
For more Information please see: http://en.wikipedia.org/wiki/War_on_Drugs

12- پانوشت ها همه از مترجم

2 دیدگاه »

  1. سلام
    ممنون. این هم یه دیدگاهه هر چند از واقعیت دور نیست.

    دیدگاه توسط حسام — 18 آوریل 2010 @ 13:23 | پاسخ

  2. اگه می شه کارهای دیگه ای هم از چومسکی بذارین. ممنون

    دیدگاه توسط هاشم — 18 آوریل 2010 @ 13:24 | پاسخ


خوراک آراِس‌اِس دیدگاه‌های‌ این نوشته. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

پوستۀ Rubric. Create a free website or blog at WordPress.com.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: