خفته را خفته کی کند بیدار ……

31 ژوئیه 2007

برگردان مصاحبه ی پروفسور بیرن باوم با اشترن در سال 2003

Filed under: Uncategorized — شهرام شیخ زاده @ 08:57

نورمان بيرن باوم:

”ما بزرگ ترين روستاي جهانيم”

Wir sind die größte geistige Provinz der Welt


شهرام شیخ زاده

Shahram Sheikhzadeh

 

گفتگويي كه برگردان آن تقديم مي شود در سال 2003 انجام شده است. از آن جا كه بسياري از مسايل مطرح شده در آن با حضور جرج بوش به عنوان ريجيس حمهور ايالات متحده در راس قدرت و چالش هسته ای با ایران هنوز هم معتبر هستند، خواندن آن خالي از ارزش نخواهد بود. توجه به چند نكته درباره اين گفت و گو لازم است. نخست آن كه اين گفتگو به زبان آلماني و با يك نشريه آلماني انجام شده است بنابر اين گوشه چشمي هم به مسايل آلمان دارد. دوم آن كه آن چه را كه در زمان انجام اين گفتگو، پروفسور بيرن باوم عدم بلوغ سياسي دولت آلمان مي خواند از مسايلي است كه آلمان ها را به خود مشغول كرده است. از سويي آلمان در حال حاضر نيرومند ترين اقتصاد اروپا و موتور محرك اتحاديه اروپاست و از سوي ديگر به همراه فرانسه در تلاش براي ايجاد قطبي اروپايي در سياست بين الملل است. مواردي هم چون درخواست عضويت دايم در شوراي امنيت سازمان ملل و پيگيري هاي سياسي در راستاي رسيدن به آن، تلاش هايي در راه غلبه بر جدي گرفته نشدن آلمان در دنياي سياستِ پس از جنگ دوم جهاني و ايجاد جهان دوقطبي هستند. اما در اين ميان نگراني پروفسور بيرن باوم در باب خودباختگي برخي از سياست مداران آلماني در برابر ايالات متحده چيزي است كه توسط مردم آلمان نيز رد شده است. آقاي شرويدر در انتخابات سال 2002 با وجود نارضايتي همگاني از سياست هاي داخلي دولتش تنها به دليل مخالفت هاي سرسختانه اش در برابر سياست ايالات متحده در باره عراق و اتخاذ موضع مستقل و مخالف ايالات متحده (به همراه فرانسه) و بر خلاف تمام پيش بيني هاي انجام شده به پيروزي رسيد. البته در اين پيروزي ائتلاف راستگرايان مسيحي ( آقاي اشتويبر و خانم مركل) نيز با دنباله روي هاي خود از امريكا نيز راه را براي پيروزي آقاي شرويدر هموار كردند. بايد به انتظار ماند و ديد كه آيا از ميان آشوب موجود در سياست جهانِ پسِ از جنگ سرد نظامي تك قطبي سر بر خواهد آورد و يا اروپاي متحد با محوريت آلمان- فرانسه قادر خواهد بود در برجهان مطلوب تك قطبي ايالات متحده نقطه پاياني بگذارد.

نورمان بيرن باوم (Norman Birnbaum) ، متولد 1926 نيويورك، پروفسور بازنشسته علوم سياسي در دانشگاه جرج تاون واشنگتن و فرزند مهاجري لهستاني است. او مشاور رابرت و ادوارد كندي و هم چنين شوراي امنيت ملي امريكا و حزب سبزهاي آلمان بوده است. از او به عنوان منتقد اصيل اجتماع و نويسنده اي حرفه اي به تازگي كتاب پس از پيشرفت (Nach dem Fortschritt) چاپ شده است. يادداشت هايي در باب سوسياليسم (Anmerkungen zum Sozialismus) و بيلان زندگي علمي يك دانشمند جهاني (Die Bilanz eines internationalen Gelehrtenlebens) (تحسين شده از طرف يورگن هابرماس) نيز از جمله كتاب هاي اويند.

منبع : Stern NR: 30 17.07.2003 Wir sind die größte geistige Provinz der Welt

مصاحبه : آرنو لوييك (Arno Luik)

تاريخ مصاحبه: 26 تير 1382 برابر 17 جولاي 2003

برگردان: شهرام شيخ زاده Shahram Sheikhzadeh

نورمان بيرن باوم يكي از بزرگ ترين صداهاي منتقد امريكاست. كشور او زير حاكميت جرج بوش واقعا مي تواند خطرناك باشد. آلمان ؟ اروپا؟ زياده از حد مطيع و فرمانبردار؟، از ديد اين پرفسور ستيزه جوي امريكايي هستند.

جناب پرفسور شما ديوانه ايد.

– چرا؟ من چنين چيزي را رد مي كنم.

شما در حال نوشتن كتابي درباره سوسياليسم هستيد. يك كتاب ضخيم پانصد صفحه اي . استاد گرامي اين چيزي است كه امروزه هيچ ابلهي به آن علاقمند نيست.

– من يك پروفسور هستم و از اين ديدگاه در برابر نسل هاي آينده مسئوليت تاريخي دارم.

آيا شما مي خواهيد با اين كار جهان را نجات دهيد؟

– من آن قدرها هم جاه طلب نيستم. من بدون چشم داشت ويژه اي براي اميد مي نويسم. اين نبردي بر عليه ناآگاهي تاريخي است كه به سرعت همه چيز را در بر مي گيردو مانند يك آلزايمر جهاني شده است.

اين به نظر عالي مي رسد.

– اين طور قكر مي كنيد؟ من اين را بسيار عادي مي دانم. اين (آلزايمر جهاني) مربوط به بازار آزاد است كه بدون هيچ واهمه اي مي خواهدكه جهان را به شكل الگوي امريكايي زيرو رو كند و مايل است به مانند يك بت پرستيده شود. نه فقط خاطرات بلكه ارزش هايي هم چون برابري، هم بستگي و دادگري كه براي انسان ها ارزشمند هستند پاك مي شوند.

اين واژه ها را امروزه ديگر سوسيال دمكرات ها دست كم زماني كه بر سرير قدرت هستند بر زبان نمي آورند.

مي تواند اين طور باشد كه من از بين بروم، كه مخالفان سيستم امريكا، كساني هم چون من، نورمن مايلر (Norman Mailer) يا نوام چامسكي (Noam Chomsky) گم و گور شوند. مهم نيست من ادامه مي دهم با آگاهي از اين امر كه ما امريكايي ها بر روي يك قاره بزرگ زندگي مي كنيم كه بزرگ ترين روستاي جهان است. سيستم ابتدايي و عقب مانده ما را به نحو خجالت آوري مردمان ناآگاه را به پيش مي برند. مربيان و دبيران خوار شمرده مي شوندو هيچ هزينه اي براي شان نمي شود. نود ميليون امريكايي نمي توانند درست بخوانند و ……

بر خلاف ديدگاه شما امريكا براي بسياري يك الگوست. روزنامه نگاري به نام الكساندر شولر پيش از اين در روزنامه ي فرانكفورتر زونتاگ از اين ديدگاه كه ” امريكا ناچار است هژموني انسانيت باشد“ حمايت كرده است. از اين ديدگاه اين تنها بخت ماست، شانس ديگري نداريم.

– خداي من. من تعجب مي كنم. اين فرمانبرداري محض در برابر كشور من، من را به لرزه در مي آورد. من كم كم حس مي كنم كه چه انسان هاي هوشمندي تمايل به فراموش كردن آن روي تاريك سرزمين من را دارند. ردخون هاي اقدام هاي نظامي امريكا در خارج از كشور و در داخل كوچك شمردن و خوار داشتن شهروندان توسط نظام بيش از چهل ميليون امريكايي فاقد بيمه درماني هستند- با اين وجود كشور ما طرف دار آگاهي شناخته مي شود. من با حيرت مي بينم كساني هم چون ژوزف ژوفه …..

سردبير نشريه تسايت ….

– اين مديحه سرايي ها را براي امريكا مي كنند. اين طرز چاپلوسي من را به ياد نخبگان سياسي آلمان شرقي مي اندازد كه از هژموني شوروي مدام اطاعت مي كردند. من به تازگي خانم آنگلا مركل (Angela Merkel) (1) را در دانشگاهم ديدم. او در سخنانش واژه به واژه تاكيد بسياري مي كرد كه چقدر اتحاديه آتلانتيك مهم است. در پايان يك دانشجوي امريكايي كه از اين همه تاكيد شگفت زده بود اشاره كرد كه ” اين خيلي خوب است كه شما مي گوييد. اما من برداشتم اين است كه هنگامي كه شما از يك كار مشترك صحبت مي كنيد به معناي آن است كه آلمان زودتر از همه هر چه را كه كاخ سفيد دستور دهد سربه راه بله قربان مي گويد. “ خانم مركل به جاي پاسخ موضوع را عوض كرد. در هر حال من اين طور فكر مي كنم كه آلماني ها مي توانند (از نظر سياسي) آرام آرام بزرگ و بالغ شوند.

از امريكا بايد سپاسگزار بود. اين به معناي آن است كه بالاخره كشور شما پس از جنگ دوم جهاني دموكراسي را به آلمان آورده است.

– بله؟ اين حرف بي معناست. آلمان دست كم از 1848- يك سنت دموكراتيك زنده داشته است و پيش از 1933 آلمان واقا يك دموكراسي بود. اما اين جمله كه ”امريكايي ها آلماني ها را دموكرات ساختند“ آن قدر زياده از حد به كار برده شده است كه به عنوان يك اصطلاح و تكيه كلام تاريخي سياسي متروك در آمده است. انديشيدن يك رنج است. رنج آموختن بسيار طاقت فرساست. بسيار آسان تر است كه طرز فكري يا ايده اي را طوطي وار تكرار كني. دليل اين كه امريكايي ها پس از جنگ دوم جهاني چنان نرم خو و آماده كمك بودند آن بود كه كه آن ها به ويژه از آلماني ها خواسته هاي بسياري داشتند.

شما سربسته صحبت مي كنيد.

– غرب آلمان به مانند ويتريني بود كه امريكايي ها بر عليه بلوك شرق بنا كرده بودند. به علاوه آن ها سربازان ماهر و كارآزموده و گوش به فرمان زيادي در ارتش آلمان مي خواستند. شما براي نمونه سخنراني 1946 وزير خارجه وقت ايالت بايرن را بخوانيد.

او گفته است كه مردم امريكا مي خواهند به مردم آلمان كمك كنند تا راه شان را براي رسيدن به يك جايگاه پر افتخار در كنار ملت هاي آزادي خواه و آزاد در جهان بيابند.

– بله اين همان متن است كه دوباره مسلح شدن آلمان را پس از جنگ امكان پذير ساخت. يك محاسبه ي كامل قدرت سياسي در قالب واژگان زيباي گوش نواز. دوباره تاكيد مي كنم دليلي براي اين همه تشكر از امريكايي ها وجود ندارد. اين به ويژه وقتي كه تاييد و پذيرش همگاني را دارد بي معناست. منظورم اين است كه فرانسه هم اكنون توسط جرج بوش به خاطر جنگ عراق تنبيه مي شود. اما فرانسوي ها مي توانند بگويند دست نگهداريد. شما امريكايي ها بايد براي ابد (از ما) متشكر باشيد. بدون ما شما اصلا وجود نداشتيد. بالاخره اين سربازان فرانسوي بودند كه واشنگتن را در جنگ هاي استقلال بر عليه انگليسي ها نجات دادند.

در عوض در امريكا سيب زميني سرخ كرده به جاي آن كه سيب زميني فرانسوي نام بگيرد، سيب زميني آزادي نام دارد.

– و اين يعني هم كوته فكري و هم خطرناك بودن با هم در پوست يك گردو. اين دولت ما را نشان مي دهد كه درون مايه اي از خودكامگي دارد. امپراتوري خارج از خط بودن را اجازه نمي دهد، نه از درون و نه در بيرون. شما يا با ما هستيد يا بر عليه ما. پرچم سرخ، سفيد و آبي (امريكا) بايد در هر مغزي حك شده باشد، نه چيز ديگري. و اين امر بايد جهاني باشد در همه جا.

شما غلو مي كنيد.

– نه. چنين امري مي توانست نباشد. اما افرادي كه با بوش و در پشت سر بوش هستند- چيزي كه در تمام دنيا دست كم گرفته مي شود- واقعا بسيار خطرناك هستند. براي آن ها مهم نيست، به اندازه ي يك تكه آشغال هم مهم نيست كه ديگران چه فكر مي كنند. اين براي آن ها ارزشي ندارد حتا به اندازه يك پني. به همين دليل هم پاول ولفوويتز (Paul Wolfowitz) (2) مي تواند خونسرد بگويدكه سلاح هاي كشتار جمعي در عراق؟ متاسفم، فقط يك بهانه ي عملي بود كه جنگ را بتوان پيش برد . اين وقاحت امپراتوران است.

ولفوويتز بارها اصطلاح ”جنگ كامل“ (3) را به كار برده است.

– چيزي كه مي تواند به چشم ديگران ديوانگي بيايد براي او عقلايي است. او پيشرفت كاري اش را به عنوان تئوريسين جنگ شروع كرده است. او فلسفه ي فيلسوف آلماني كارل اشميت (Carl Schmitt) يك زمينه ساز ايدئولوژيك فاشيسم را به عنوان گرايش تحصيلي اش برگزيدو با وسواس تمام به مطالعه ي آن پرداخت. (با اين زمينه) او خواهان سلطه ي جهاني امريكاست. ولفوويتز پرسپكتيو مي انديشد. جنگ عراق براي وي فقط گامي كوتاه و اوليه است. در اين جنگ مسئله نه فقط بر سر خاورميانه است، بلكه بر سر آن است كه به چيني ها يك درس داده شود: ” ما اجازه نمي دهيم كه از پا درآييم”.

به چيني ها؟ چرا به چيني ها؟ جناب بيرن باوم اين ديگر پارانوياست.

– نه. امريكا از سده نوزده ميلادي چين را زير نظر داشته است. چين از يك سو يك بازار بزرگ است. اما از سوي ديگر اين كشور براي امريكا در آينده دست كم در 20 تا 30 سال آينده – يك خطر است. ولفوويتز چنين مي انديشد كه نمي توان به سادگي به چين لشكركشي كرد چون كه چين براي چنين كاري بسيار بزرگ است. به همين دليل هم او خود را براي يك جنگ سرد جديد آماده مي كند.. تمام افراد تيم بوش يك چنين ديدگاه امپرياليستي از امريكا دارند و چيزي كه خطرناك است آن است كه بسياري از اعضاي دولت علايق اقتصادي خود را با ويژگي هاي ديدگاه هاي بنيادگرايي مسيحي بروز مي دهند. آن ها همه چيز خود را با ترکیب غيرقابل باوري از خود را برحق دانستن، خودخواهي، تكبر و تهاجمي و خطرناك بروز مي دهند. آن ها از ديدگاه خودشان تصوير دقيقي از آن چه كه امريكا و دنيا بايد باشند، دارند. آن ها امريكا را كليساي خود مي دانند.

نورمان مايلر معتقد است كه بوش مايل به نوسازي اخلاقي امريكاست.

– قطعا از ديد بوش بخش بزرگي از امريكا فاسد شده و از نظر اخلاقي- حتا چيزي بيش از فساد اخلاقي- از دست رفته است. از ديد بنيادگرايان ميسحي بمباران بغداد در واقع دومين انتخاب بود.

منظورتان چيست؟

– بله، باور كنيد. آن ها واقعا علاقه داشتند بمب ها را بر نيويورك يا سان فرانسيسكو پرتاب كنند. براي آن ها، اين شهرها بيش از حد مدرن، چند فرهنگي و داراي تسامح و داراي بخش جمعيتي زياد از حد هنرمند و شامل تعداد زيادي از هم جنس گرايان هستند. گودال هاي تنفرآور گناه آلوده ي بابل…… آن ها چنين تصويري را هم از اروپاي كهن دارند. به همين دليل هم آن ها از كشورهاي اروپايي كه نظام هاي حمايتي دارند، انتقاد كرده و به آن ها مي تازند. از ديد اينان، اين اروپاييان كار نمي كنند و مي خواهند فقط تفريح كنند. دارودسته ي بوش عقايدي از جنس عهد عتيق دارند. مثلا اين كه مرد بايد از عرق جبين اش نان خود را درآورد، از اين ديد اروپايي ها خيلي كم عرق مي ريزند.

اما اين هم در حال دگرگون شدن است. با برنامه ي توسعه تا 2010 حزب دولت سوسيال دموكرات SPD(4) آلمان را در مسير سيستم امريكايي قرار خواهد داد.

– و اين مرگبار است. اين يك خيانت به سنت هاي اروپايي است. نگاه كنيد كه بلر (Tony Blair) سوسيال دمكرات با برنامه ي خصوصي سازي اش چه كرده است. سيستم متروي ويران لندن. مترويي كه براي جان افراد خطرآفرين است. سيستم درماني- بهداشتي كشور ناتوان و از پا درآمده است. و اين هنوز تمام مسئله نيست. نخبگان فكري اروپايي و حتا امريكايي از ثروتمندان چپ گرا تا مسيحيان محافظه كار مي انديشند كه ما در يك جامعه ي تجزيه و تفكيك شده و با فقري كه به آن حمله ور شده است نمي خواهيم زندگي كنيم. اين به ويژه در امريكا رخ داده است. در آن جا و در اين سال ها اخلاق ره گم كرده است. قشر نخبه براي خود لاكي ضخيم تدارك ديده است. پس رنج بايستي ناديديني باشد. از اين رو به جاي سرمايه گذاري در آموزشگاه ها و دانشگاه ها، در پليس و زندان ها سرمايه گذاري مي شود.

اما پروفسورهای دانشگاه هاي امريكايي مانند ييل يا هاروارد به عنوان بهترين ها در حهان معتبرند. كسي كه بخواهد چيزي شود به آن جا ها مي رود.

– قطعا هم همين طور است. ما بزرگ ترين دانشگاه ها و چشم گيرترين مراكز تحقيقاتي را داريم كه در آن ها كيفيت در بالاترين سطح خود است. اما این فقط براي تعداد بسيار بسيار كمي در دسترس است.

نورمان مايلر با بدبيني فرهنگي كامل از اين شكايت دارد كه جوانان امريكايي نمي توانند درست بخوانند (و بنويسند) ، آن ها فقط به صورت دست و پا شكسته قادر به خواندن متن ها هستند.

– دقيقا. بيش تر مردم اطلاعات شان را از تلويزيون حماقت در مقياسي عظيم- به دست مي آورند. ما يك جامعه ي بدون دانش هستيم. شما به فهرست امريكاييان برنده جايزه ي نوبل نگاه كنيد، بيش تر آن ها خارجي هايي هستند كه كارشان را در امريكا انجام مي دهند. ما تمام نخبگان جهان را جذب سرزمين مان مي كنيم. ما شيمي دان هاي جوان آلماني از دانشگاه گوتينگن آلمان، يا حتا يك جوان از حلبي آباد هاي هند را جذب مي كنيم. اين ها با دوره هاي مجاني آموزشگاه هاي دولتي آموزش ديده اند. چيزي كه در امريكا وجود ندارد. اين افراد براي ما ارزان تراز پولي هستندكه براي سرمايه گذاري در امرآموزش فقيران سفيد پوست يا جوانان سركش سياه پوست لازم است.

اما در آلمان همه ي سياستمداران و اقتصاددانان شيفته ي اعجاز بازار كار امريكا و اين كه كارفرمايان امريكايي چقدر انعطاف پذيرند هستند.

– نميدانم اين متخصصان چقدر درباره كشور ما آگاهي دارند. در مورد خانم مركل آن طور كه من ديدم اصلا اطلاعي نداشت. مدل امريكايي همه چيز هست به جز موفق. از زماني كه جرج بوش رييس جمهور شده است ما دو ميليون بيكار بيش تر داريم. علاوه بر آن رقت آور است كه در سال هاي اخير چه بلايي بر سر كارها آمده است. يك طبقه از كارگران محروم از حق و حقوق در اين سال ها پديد آمده اند. مردم بايستي بيش از گذشته سگ دو بزنند. آن ها زندگاني بسيار سختي دارند و خطر اخراج شدن را هر لحظه حس مي كنند. لطيفه اي از زمان رييس جمهور قبلي كلينتون هست. هنگامي كه او در جايي سخنراني مي گرد كه چگونه سه ميليون شغل جديد ايجاد كرده است، در همان حال يك گارسون پورتوريكويي پاسخ داد كه جناب رييس جمهور شما حق داريد، من از اين سه ميليون شغل سه تايش را دارم.

شما چرا هنوز در امريكا زندگي مي كنيد؟

– من تمام دنيا را مي شناسم. من مي توانستم در برلين، پاريس، مادريد و يا رم زندگي كنم. من به زبان هاي اين كشورها مي توانم صحبت كنم. من همه جا دوستاني دارم، اما من اين جا مي مانم. من اين كشور را نمي توانم ترك كنم و جلوي دار و دسته بوش را خالي كنم.

همكار شما نوام چامسكي تصويري بدبينانه را از امريكا پيش بيني كرده است كه نه دموكراتيك بلكه فاشيستي است.

– اين جا نشانه هايي از فاشيسم وجود دارد. اما هنوز هم ما منتقداني مانند نوام چامسكي يا نورمان مايلر و هنوز فضاي جنبيدن را داريم. اما اين منتقدان نمي گويند كه اين كارها (ي گروه بوش) به جايي نمي رسد تمامش كنيد. حالا من نمي خواهم خودم را با فكرهاي نسنجيده شكنجه كنم، اما نگراني ها بيش تر و بيش تر مي شوند.

شما هنوز هم نگران نيستيد كه بازداشت شويد؟

– من الان 76 ساله يك شهروند وفادار به قانون هستم و به تازگي و براي اولين بار در زندگي ام ترس را هنگامي كه در فرودگاه واشنگتن و در انتظار پرواز به آلمان بودم حس كردم. زماني كه من در برابر ماموران مرزي ايستاده بودم اين حسي نامحسوس و تاثير گذار بود. زمانه ي وهمناكي است. بسيار سخت است كه اين حالت را توضيح داد. شما چهره ي خندان جوليا رابرتز را بر صحنه مي بينيد اما كم تر حس مي كنيد كه چه مرضي كشور را فرا گرفته است. چه ادغام فكري ترسناكي در جريان است. ما به سمت يك موج يك سان سازي كشانيده مي شويم. هيچ بحث و جدلي بر سر جنگ عراق نبود. هيچ اطلاعات واقعي وجود نداشت. تظاهرات مردمي ضدجنگ عراق در رسانه ها منعكس نشدند. اما نكات كوچكي هم هستند كه به انسان اميد مي دهند. دوستي از نشريه گاردين به من مي گفت از زمان جنگ عراق روزانه ده ها هزار امريكايي وارد سايت (اينترنتي) گاردين مي شوند تا كمي بيش تر اطلاعات به دست آورند.

فيلسوف امريكايي ريچارد رورتي هم به همين دليل تقريبا نااميدانه از اروپا درخواست كمك مي كرد. براي او اين تراژدي است اگر اروپا خود را به سروري امريكا تسليم كند.

– او حق دارد. اين مرا متاثر مي كند كه مي بينم چگونه دولت هاي سوسيال دموكرات اروپايي تاريخ شان را فراموش مي كنند و چگونه بي هيچ جدلي فرهنگ اروپايي و الگوي حمايت هاي اجتماعي شان را مي خواهند ببازند. اين تحقير آميز است كه بفهمي در اجلاس اقتصاد جهاني در اويان (Evian) يك نفر از هيات همراه صدراعظم شرويدر (Schroeder) شادمان و مفتخر مي نويسد كه پرزيدنت بوش به صدراعظم دوستانه چشمك زد. بيچاره اروپاي خوب وپير سرت را بالا بگير.

پي نوشت ها:

(1)- رييس حزب دست راستي، مسيحي محافظه كار CDU در آلمان

(2)- معاون وزارت دفاع امريكا

(3)- اين اصطلاح عمدتا از سوي گوبلز وزير تبليغات نازي ها در جنگ دوم حهاني به كار برده مي شد.

(4)- منظور سيستم دولتي فعلي آلمان است كه در آن سيستم هاي حمايتي دولتي بسيار قوي براي كمك به تهيدستان و ناتوانان اجتماع وجود دارد و افراد از حقوقي مانند بيمه بيكاري بيمه ي درماني و ساير خدمات حمايتي دولت بهره مند هستند.

۱ دیدگاه »

  1. […] باوم با اشترن در سال 2003 دسته: Uncategorized — شهرام @ 12:07 برگردان مصاحبه ی پروفسور بیرن باوم با اشترن در سال 2003 دسته: Uncategorized — شهرام @ 8:57 ق.ظ […]

    بازتاب توسط برگردان مصاحبه ی پروفسور بیرن باوم با اشترن در سال 2003 « یادداشت های گاهگاهی — 5 اوت 2008 @ 12:07 | پاسخ


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: