خفته را خفته کی کند بیدار ……

14 اوت 2007

دگرگونی در مولفه های ساختاری سیاست خارجی ایالات متحده

Filed under: Uncategorized — شهرام شیخ زاده @ 11:44

از جنگ سرد تا جنگ وحشت
دگرگونی در مولفه های ساختاری سیاست خارجی ایالات متحده ی امریکا

شهرام شیخ زاده
پاییز 2006

چکیده
حمله های تروریستی یازده سپتامبر به نیویورک و واشنگتن سبب ساز دگرگونی های ماندگاری در دیدگاه امریکایی ها نسبت به خود و به جهان شدند. همانند سال های دهه ی چهل قرن بیستم و شروع جنگ سرد، جنگ با تروریزم بین الملل تبدیل به اصل اساسی جدید سازمانی و مولفه ی اساسی سیاست خارجی (و داخلی) امریکا شده و تاثیر خود را بر جهان و بر خود امریکا گسترده است. پیش از این رویدادها هرگز احتمال چنین دگرگونی گسترده ای در سیاست های غرب داده نمی شد.
در این مقاله شامل بخش های زیر است:
1- امریکا به عنوان تنها ابرقدرت
2- دیدگاه های نو در سیاست خارجی امریکا
3- تغییرات سیاست داخلی
4- یک دنیای متحد و یک پارچه برای نبرد با تروریزم؟
5- دیدگاه: یک جهان نوی امریکایی

مقدمه
حمله های تروریستی یازده سپتامبر 2001 به مرکز تجارت جهانی در نیویورک و به پنتاگون برای همیشه دیدگاه امریکایی ها به خودشان و به جهان را دیگرگون کردند. این نخستین حمله ی جدی به خاک اصلی امریکا، از زمانی که انگلیسی ها در 1812 کاخ سفید را به آتش کشیدند، بود و ملت امریکا را به شدت تکان داد و آن ها را چنان متحد کرد که مانند آن از زمان حمله ی ﮊاپنی ها به پرل هاربور دیده نشده بود. چنین حمله ای در آن زمان منجر به ورود امریکا به جنگ دوم جهانی شد. هر چند ﮊاپن و امریکا تا این مقطع زمانی آماده یک درگیری نظامی با یک دیگر شده بودند [1].
پس از حمله های تروریستی به نیویورک و واشنگتن در عرض یک شب تروریزم تبدیل به جدیدترین خطربزرگ برای امریکا شد. این امربه بحث های رایج امنیت در امریکا دامن زد و بی شک تا مدت ها چنین جوی حاکم خواهد بود. تا یازده سپتامبر موضوع های سیاست داخلی مانند اصلاحات آموزشی و بحث کاهش مالیات ها جدی ترین موضوع های مورد بحث دولت جدید امریکا، که از ﮊانویه 2001 بر سر کار آمده بود، بودند. این موضوع ها یک شبه ناپدید شده و جای خود را به موضوع هایی از قبیل جنگ بر علیه تروریزم جهان گستر و دفاع از میهن دادند.
آیا نبرد با تروریزم جهان گستر تبدیل به اصل نوین سیاست امریکا شده است؟ آیا ما در برابر یک قطب بندی نوین قرار گرفته ایم: بربرها در برابر دنیای متمدن و یا یک «جنگ تمدن ها» همانند آن چه ساموئل هانتینگتون پیش بینی کرده است[2]؟
نه فقط امریکا بلکه تمامی باختر زمین خود را در این باب، در برابر حمله های بزرگ تروریستی و هم چنین در برابر حمله های نادیدنی موثر دیگری مانند جنگ افزارهای شیمیایی یا همانند آن چه چند ماه پس از یازده سپتامبر شاهد آن بودیم در برابر ویروس سیاه زخم، به شدت حساس و آسیب پذیر نشان داده است.
در امریکا کم تر کسی شک دارد که بزرگ ترین تهدید برای این کشور از ناحیه ی تروریزم بر می خیزد. بنابراین نباید متعجب شد هنگامی که پرزیدنت بوش در سخنرانی بیستم سپتامبر 2001 خود در کنگره به تروریزم جهان گستر اعلام جنگ داد:» جنگ ما با تروریزم با القاعده آغاز می شود اما در این نقطه تمام نمی شود. این جنگ پایان نخواهد یافت پیش از آن که هر گروه تروریستی در سطح جهان ردیابی، سرکوب و نابود شده باشد» [3].

1- به عنوان تنها ابرقدرت
اگرچه برای امریکا با یازدهم سپتامبر دوران «پس از جنگ سرد» «post cold war» به پایان رسید، امری که کالین پاول وزیر خارجه ی سابق امریکا نیز به آن اذعان دارد، اما بسیاری از دگرگونی هایی که هم اکنون نیز قابل مشاهده اند، چیزی جز نتایج طبیعی حاصل از دگرگونی های دهه ی گذشته نیستند. دهه ای که از پایان عمر شوروی در 25 دسامبر 1991 تا یازدهم سپتامبر 2001 و چیزی همانند دورانی است که شبیه مقطع زمانی بین 1919 تا 1939 و به عنوان دوران میان دوجنگ در تاریخ به نام است می باشد.
در زمانی که با سقوط دیوار برلین در 1989 و فروپاشی شوروی در اواخر 1991 جنگ سرد پایان یافت امریکایی ها در اوج قدرت شان ایستاده بودند. در آن زمان هیچ قدرت نظامی و اقتصادی برابر ایشان نایستاده بود. از نظر فرهنگی نیز در سطح جهان تنها نیروی گرانش بودند. جنگ نخست خلیج فارس در اوایل دهه ی نود نیز یک موفقیت بی همتا بود. نبرد در کوزوو نیز بر علیه صرب ها بدون هیچ گونه خسارت و تلفاتی به امریکایی ها به پایان رسید. در سال های پس از 1992 به بعد امریکا به تنهایی بیش از 35 درصد هزینه های نظامی جهان را به خود اختصاص می داد. بودجه ی نظامی امریکا به تنهایی بزرگ تر از مجموع شش کشوری بود که در رده های بعدی بودند. چهار کشور از این شش کشور نیز متحدان نزدیک امریکا بودند. هیچ علامتی از یک برخورد اقتصادی و سیاسی با چین نیز تا زمانی که مشکل تایوان تحت کنترل بود وجود نداشت [4].
از سوی دیگر دهه ی نود قرن بیستم در خود امریکا هم به دلیل یک رشد بی همتای اقتصادی و با توجه به دلایل بالا سبب بروز دیدگاهی به نام سده ی صلح شده بود و با خود در رقابت اقتصادی با ﮊاپن درون مایه ی یک کاپیتالیسم موثرتر را ندا می داد [5].
تا بروز علایم زودهنگام پایان چنان رشد اقتصادیی، در زمان آغازین ریاست جمهوری جرج بوش پسر، سهم امریکا در تولید ناخالص جهانی به 25 تا 30 درصد رسیده بود و پرزیدنت کلینتون این توفیق را داشت که ضعف های عیان اقتصادی امریکا و کسری بودجه ی عظیم این کشور را برای نخستین بار از 1969 به مازاد بودجه تبدیل نماید.
با شکست کمونیسم هم چنین تنها دیدگاه مدرنیستی متفاوت نیز ساقط شده بود. غربی بودن از این پس تنها نشان متمایز مدرن بودن و ارزش های شهروندی و سرمایه داری بود، چیزی که فرانسیس فوکویاما آن را در تز خود به عنوان «پایان تاریخ» مطرح می کرد [7]. یازده سپتامبر بالاخره نشان داد که فوکویاما در اشتباه بود. مبارزه جویی نوین نه از دامان یک دیدگاه متفاوت مدرن، بلکه از دامان رد کلاسیک دیدگاه غرب و تحت یک عنوان مذهبی بنیادگرایانه ی تندرو بر آمد.
در آغاز هزاره ی نوین امریکا خود را کاملا به عنوان یک (امپراتوری) روم جدید می دید: تهدیدناشدنی و آسیب ناپذیر. برای وزیر خارجه ی وقت فرانسه، هوبرت ودرین، امریکا به عنوان یک ابرقدرت کامل در ابتدای هزاره ی نوین مطرح بود [8]. برای دیگران هم ﮋﮬمونی امریکا به نقطه ثقل سامانه ی بین الملل تبدیل شده بود [9]. اما وﮋﯾگی سیاست خارجی امریکا در دهه ی نود قرن بیستم، با همه ی توانمندی های اش، بی هدفی و ناآگاهی از وضعیت است. چیزی که سبب ساز آن تمایل کم اکثریت جامعه به سیاست خارجی پس از پایان جنگ سرد و عقب نشینی آن است. در کنگره نیز سیاست خارجی به توپ بازی سیاست بازان تبدیل شده بود.

2- دیدگاه های نو در سیاست خارجی امریکا
وقایع یازده سپتامبر به سیاست خارجی و سیاست امنیتی امریکا هدفی نو و شفاف و یک ماموریت [10] مشخص یعنی نبرد با تروریزم جهان گستر را دادند [11]. آسیب ناپذیری امریکا از این پس افسانه بود. کسی نیز «تروریزم فاجعه آفرین terrorism «catastrophic را به آن صورتی که خود را در نیویورک نشان داد پیش بینی نکرده بود، هر چند که تهدید تروریزم چندان جدید نبود. پیش از این دولت کلینتون بودجه ی مبارزه با تروریزم را به وضوح در واکنش به یک سلسله حملات بر علیه تاسیسات امریکایی افزوده بود.
این حمله ها با بمب گذاری در مرکز تجارت جهانی در 1993 شروع و با حمله به پایگاه های نظامی امریکا در عربستان سعودی، حمله به سفارت امریکا در کنیا، تانزانیا و بالاخره به ناو جنگی Cole USS در عدن ادامه یافتند. در تمامی این حمله ها و برخی حمله های کوچک دیگر ردپاها مستقیم و دست کم غیرمستقیم به اسامه بن لادن و شبکه ی تروریستی او القاعده منتهی می شدند.
گزارش رسمی یکی از دو شخصیتی که در کمیسیون سنا در 1999 در این زمینه ارایه شده بود اخطار می داد که موقعیت برتر نظامی ایالات متحده ی امریکا قادر به ممانعت از انجام یک حمله ی تروریستی به خاک این کشور نخواهد بود. گزارش اشاره کرده بود که :» این امکان دارد که امریکایی ها در خاک کشور امریکا و احتمالا به تعداد زیاد کشته شوند [12] «. اما این منتهی به آن نشد که اراده ی سیاسی به جنبش در آمده و پیامدها و اقدام های ضروری درخواستی این گزارش و سایر گزارش های پیشین و اخطارهای بعدی جدی گرفته شوند. همانند زمان پیش از حمله ی ﮊاپن به پرل هاربور که چنین اخطارهایی داده شده و سپس نادیده گرفته شده بودند. سپس مانند 1941 در این مورد هم (11 سپتامبر) یک آماده باش سراسری، آگاهی سیاسی را برای مبارزه جویی بزرگ آماده کرد و منابع لازم را بسیج نمود.

1-2- جنگ وحشت
تروریزم برای سیاست خارجی امریکا تبدیل به یک مبارزه جویی استراﮋﺗیک شده است. حمله های تروریستی پیش از هر چیز نتایج حاصل از دگرگونی های عمیقی بودند که به وﮋﯾه در پی فرایند جهانی سازی «Globalization» رخ داده بودند.
انقلاب تکنولوﮊیک در حوزه ی اطلاعات و ارتباطات در حوزه های ویژه ای منجر به دگرگونی ساختار و دامنه ی حوزه قدرت از دولت ها و حکومت ها به اشخاص و گروه ها (از بخش دولتی به بخش خصوصی) گردید. جهانی سازی با تمایلات خصوصی سازی اش منجر به تکامل مبحث خصوصی سازی قدرت گردید و از این دید تروریزم نیز چیزی بیش تر از خصوصی سازی نبرد و جنگ نیست [13].
پریدنت بوش به حق هشدار داده است که نبرد با تروریزم جهان گستر می تواند طولانی، نامحسوس و بدون یک پایان کامل باشد. نه فقط امریکا که برتری نطامی اش همتایی در تاریخ ندارد، بلکه ناتو در موقعیتی نبودند و نیستند که چنان حمله هایی را (حملات 11 سپتامبر) متوقف کنند، زیرا مهاجمان نگران حمله ای متقابل به کشورشان نبودند. حتا یک حمله ی انتقامی شدید امریکایی ها بخشی از استراﮋﺗی تروریست ها بوده و هست. در بحث تروریزم ترس و وحشت جایگاهی ندارد. در مبحث ترور چیزی هست که تنها با وزنه ی نظامی قابل سنجیدن نیست. تروریست ها ابزارهای یک جامعه ی باز و دموکراتیک را بر علیه آن استفاده نموده و توانستند با دیدگاهی کارآمد و بسیار منطقی مرکز تجارت جهانی و بخش هایی از پنتاگون را به عنوان سمبل های قدرت امریکا و غرب منهدم نمایند.
هر چند جنگ سرد به دلیل رویارویی دو بلوک قدرت قراردادی و اتمی مشخص بود، اما جنگ وحشت جنگی داغ، نامتقارن و بدون جبهه و ارتش و قوانین مشخص است. در این مورد از یک سو امریکایی ها و هم پیمانان شان تا بن دندان مسلح در برابر دشمنی هستند که به سختی قابل مشاهده و تشخیص و ردیابی است. قدرت این دشمن از ضعف های غرب و جامعه ی باز و دموکراتیک آن نشات می گیرد. هدف او نابودی است و حتا از به کار بردن جنگ افزارهای کشتار جمعی در جایی که نیاز ببیند نیز هراسی ندارد. با وجود این او تلاش می کند که به هدف هایش نه فقط با اقدام های خود، بلکه با واکنش های طرف دیگر برسد. نمونه موردی این قضیه بحث خروج نیروهای امریکایی از عربستان سعودی است [14].
نبرد بر علیه تروریزم در فازهای گوناگون و احتمالا در جبهه های بسیار متفاوت و مختلفی ادامه خواهد یافت. پیش از هر چیز کابینه ی بوش با چیزی که بسیار برای امریکایی ها جدید بود یعنی راه اندازی وزارت امنیت ملی «homeland security» شروع کرد. در کنار سرمایه گذاری برای پشتیبانی نظامی سخت افزاری در جهت حفظ برتری نظامی امریکا، بحث تا پیش از حمله های 11 سپتامبر نادیده گرفته شده سرمایه گذاری برای امور دفاع از شهروندان نیز لازم بود. در کنار موضوع دفاع موشکی، سایر حوزه ها مانند دفاه ش.م.ه. (شیمیایی، میکروبی، هسته ای) و کنترل و پیشگیری از گسترش جنگ افزارهای کشتار جمعی و سامانه های حمل آن ها ( پیش از هر چیز موشک ها و موشک های کروز) نیز اولویت جدید و بسیار بالایی یافتند.
اما در کنار همه ی این ها یک اتحادیه دایمی گسترده بین المللی نیز لازم است که در مقیاس جهانی بتواند با شبکه های تروریستی مبارزه کند. هم چنین لازم است که یک همکاری تنگاتنگ برای رد و بدل کردن اطلاعات درباره ی فعالیت های تروریستی، برای کنترل دقیق تر فن آوری های جنگی و جنگ افزارها، جریان های مالی، و برای در تنگنا قرار دادن دولت هایی که به تروریست ها پناه می دهند و آن ها را تحمل می کنند و هم چنین برای اقدام های نظامی صورت پذیرد.
در این جنگ وحشت بسیار بیش ازجنگ سرد نیاز به روابط مستحکم میان متحدان وجود دارد تا بتوان مکان های تروریست ها را شناسایی، مجزا و نابود نمود. هم چنین تقویت تلاش های مشترک لازم است تا در سطح جهان و به وﮋﯾه خاورمیانه برای کشمکش های موجود راه حل های مناسب یافته شوند. هم چنین عموما پشتیبانی و حمایت از دمکراسی و توسعه به وﮋﯾه در مناطقی مانند آسیای مرکزی، بخش بزرگی از دنیای عرب و شمال افریقا، در مناطقی که سرکوب و فقر و فرایند شکست خورده ی مدرن سازی ثبات را تهدید می کنند لازم است [15].

2-2- از ترومن تا دکترین بوش
زلزله ای با توان یازده سپتامبر قدرت آن را دارد تا لايه هاي ساختاري سياست بين المللي را تغيير دهد. از زمان فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد نظام بین الملل در جنب و جوش است. نظم نوین جهانی که در اوایل دهه ی نود از سوی پرزیدنت بوش (پدر) اعلام شد هنوز هم وجود ندارد. یازده سپتامبر می توانست البته نقطه ی پایانی بر این دوره ی تحول بگذارد. نشانه هایی حاکی از آن است که ما نه تنها در دورانی از مخاطرات بزرگ و نوین زندگی می کنیم، بلکه در دورانی تاریخی هستیم که آینده را نیز شکل خواهد داد. دورانی مشابه سال های 1945 تا 1947 در زمانی که تحت رهبری امریکا این توفیق به دست آمد که بسیار از کشورهای سابقا استبدادی برای همیشه تبدیل به کشورهای دمکراتیک غربی شوند. از جمله ی این کشورها دو دشمن اصلی امریکا در جنگ جهانی دوم یعنی آلمان و ﮊاپن بودند.
نشانه هایی روشن از یک تغییر پارادیم نیز موجود است که قابل مقایسه با زمان شروع جنگ سرد و سال های پایانی دهه ی چهل قرن بیستم است. تمرکز سیاست خارجی امریکا بر مبارزه با شوروی منجر به ایجاد اتحادهادیه هایی مانند ناتو در اروپا و آنزوس [16] و همکاری های امنیتی با ﮊاپن و کره جنوبی در آسیا شد که هنوز هم موجودند. رﮊیم های ضدکمونیست در تمام قاره ها صزف نظر از توان درونی شان و یا توجه شان به حقوق بشر فقط اگر خود را در نبرد بر علیه کمونیسم در طرف درست قضیه (امریکا) قرار می دادند حمایت امریکا را به دست می آوردند.
ساختار نظامی امریکا به معنای داشتن یک قدرت هسته ای با توان زدن ضربه ی متقابل، سازمان های جاسوسی و دفاعی بر اساس تهدید شوروی سازماندهی شده بود. جنگ سرد به اصل اساسی سیاست امریکا تبدیل شده بود. امری که سقوط دیوار برلین و فروپاشی شوروی آن را در نهایت منتفی نمودند.
جنگ سرد به آرامی و نامحسوس برای افکار عمومی، زمانی که پرزیدنت ترومن در مارس 1947 سخنرانی تاریخی خود را در کنگره امریکا ایراد نمود، آغاز شد. در آن زمان نه نیروهای امریکایی در آن سوی دریا و نه خاک اصلی امریکا هدف یک حمله بودند. در سیاست رسمی هم مسئله ی خلع سلاح پس از جنگ و ممانعت از توسعه آن چه که در دهه بیستم قرن بیستم سبب بحران جهانی اقتصاد شده بود در دستور کار بود.
جنگ وحشت برعکس آن با یک حمله ی تروریستی فاجعه آمیز آغار شد. پرزیدنت بوش برخلاف پرزیدنت ترومن اجباری نداشت تا به زحمت ملت امریکا را برای مبارزه جویی جدید بیسج کند. او نه فقط تحت فشار شناخته شده ی بازها بلکه تحت فشار افکار عمومی بود که که یک اعلام جنگ دوفاکتو به تروریست ها بدهد. در این راستا برخی از مسایل نشان از آن داشت که از این پس جنگ با تروریزم اصل اساسی سیاست امریکا خواهد بود.
همانند نبرد ده ها ساله ی با کمونیزم گسترش یابنده ی شوروی، می بایستی نبرد جدید و پیش رو نبردی طولانی و سخت و با مناقشات سردرگم باشد. بدون آن که نشانه ای از آن باشد که چگونه این جنگ به پیروزی منتهی خواهد شد. بر این اساس عملیات نظامی موفق مانند افغانستان چیزی بیش از پیروزی مقطعی نمی توانند باشند چرا که مثلا فقط شبکه ی تروریستی بن لادن در بسیاری از قاره ها مستقر است و باید از این نتیجه گرفت که دیگران، حتا اگر او و شبکه اش نابود شوند میراث خونین او را ادامه خواهند داد.
همانند ترومن بوش در برابر یک مبارزه جویی قرار گرفته است که بایستی در آن حمایت ملت امریکا برای یک مناقشه ی طولانی با پایانی نامعلوم و با هزینه ها و ریسک های زیاد بسیج شود. دشمن امروزی یعنی تروریزم به جای کمونیزم و بر خلاف آن کاملا مجازی و نادیدنی است. همانند زمان آغازین جنگ سرد، از ابتدا با تلاشی پیگیر و موفقیت آمیز یک اتحادیه بین المللی بر علیه تروریزم ساخته و پرداخته شد. همانند پرزیدنت ترومن که در 1947 در برابر کنگره حمایت از ملت های آزادی خواه در برابر سرکوب ایشان توسط اقلیت های مسلح را از دولت های جهان را درخواست می کرد و بدین وسیله سیاست محاصره «Containment Strategy» بر علیه شوروی را اعلام نمود، پرزیدنت بوش هم درخواست نمود که دولت های جهان به همراه امریکا و دست جمعی با تروریزم جهان گستر مبارزه کنند. این چیزی است که از سوی برخی آموزه ی بوش «Bush Doctrine» نامیده شده است. این آموزه دارای نکات زیر است:
– هدف نبرد با تروریزم و نه با یک مذهب یا یک ایدئولوﮊی است.
– تروریزم به مانند یک پدیده ی جهان گستر و نه یک موضوع چند ملیتی در نظر است. این به آن معنا است که تروریست ها با دولت های خاصی در تماس و ارتباط بوده و از حمایت آنان برخوردارند.
– جبهه در همه جاست. در داخل و یا خارج از کشور. امنیت در این حالت بالاترین اولویت را می یابد.
– همه ی دولت ها یک انتخاب استراﮋﺗیک دارند:
یا با ما هستید و یا با تروریست ها «either with us, or with the terrorists» [17]. با این امر
به دولت هایی که جزو متحدان امریکا نیستند این شانس داده می شود که به جرگه متحدان
در نبرد با تروریزم وارد شوند. این امر شامل دولت هایی هم مانند پاکستان که در گذشته به
رشد تروریزم کمک کرده اند می گردد [18]. این موضوع در واقع گزینه ای اجباری است که
دولت ها را برابر انتخاب اجباری همراهی مطلق با امریکا و یا در جبهه ی تروریست ها بودن
قرار می دهد. به زابن دیگر کسی حق بی طرفی را ندارد.

در همان روز حمله ها (11 سپتامبر) دولت امریکا با سازمان ملل متحد و ناتو تماس برقرار نمود تا حمایت و پشتیبانی بین المللی را برای خود فراهم نماید. در 12 سپتامبر شورای امنیت و مجمع عمومی سازمان ملل قطعنامه هایی را در این زمینه تصویب نمودند. ناتو نیز برای نخستین بار در تاریخ خود موضوع را تحت عنوان ماده ی 5 پیمان بررسی نموده و حمله ها را در آن راستا حمله به همه ی اعضا دانست. با این موارد نبرد با تروریزم با تهدیدهای امنیتی-سیاسی در یک راستا قرار گرفت. امری که ناتو در اصل برای آن پایه گذازی شده بود.

3- تاثیرهای یازده سپتامبر بر سیاست داخلی

1-3- امنیت در برابر آزادی؟
جنگ نوین وحشت همانند جنگ سرد سبب ایجاد خطوط جبهه ی جدید در درون جوامع مورد تهدید تروریزم گردید. نه فقط بازار جهانی و فعالیت های فرامرزی، بلکه جریان های مالی و امکانات ارتباطی مدرن همانند آن چه که تروریست های 11 سپتامبر برای رسیدن به هدف های شان استفاده کرده بودند، به عنوان منابع بالقوه خطر تلقی گردیدند. در تغییرات عظیمی که در فضای سیاست داخلی و با بسیجی که از اکثریت نمایندگان در کنگره در این راستا به عمل آمد و به قوه ی مجریه در زمانی بسیار کوتاه و بدون چانه زنی های رایج کمیته های کنگره پیشاپیش اختیار کامل در نبرد با تروریزم داده شد، انستیتو ی راست گرای » Cato Institute» خطر آسیب رسیدن به حقوق آزادی های فردی و یک حمله به قانون اساسی امریکا را می بیند [19].
در سنا رهبر اکثریت دموکرات تام داشل و رهبر اقلیت جمهوری خواه ترنت لات هردو بر یک موضع یعنی تصویب لایحه ی به کار بردن نیروی نظامی «use of force resolution «تاکید می کردند، حتا پیش از آن که لایحه ی کمک های اضطراری به مبلغ 40 میلیارد دلار تصویب شود. در مجلس نمایندگان اکثریتی به اندازه 420 در برابر یک نماینده مخالف برای تصویب لایحه وجود داشت، بدون آن که حتا یک نماینده درباره ی مدت زمان و دامنه ی مجاز کاربرد زور پرسشی بنماید [20]. تصمیم ریاست جمهور مبنی بر یک واکنش نظامی به اقدام تروریست ها در خارج از کشور که مورد حمایت اکثریت نمایندگان بود نیز در همین چارچوب قرار می گیرد. این فقط تاریخ امریکا نیست که نشان می دهد که نقش دولت و دستگاه دولتی در جنگ و در زمان جنگ افزایش می یابد و هم زمان با آن آزادی های مدنی شهروندان محدودتر شده و تحت فشار قرار می گیرند. زمانی که پرزیدنت بوش در سخنرانی بیستم سپتامبراش در کنگره، که حتا مورد تایید مخالفانش نیز قرار گرفت، به تروریزم جهان گستر و دولت های حامی آن اعلام جنگ داد، می توانست بر روی حمایت ملت اش و یک ائتلاف گسترده ی بین المللی حساب کند. در این زمان 9 نفر از هر ده امریکایی از مدیریت بحران رییس جمهورشان رضایت داشتند. حمایت افکار عمومی به این وسعت را پدر او فقط در زمان پایان جنگ اول خلیج فارس بدست آورده بود.

2-3- اولویت با سیاست خارجی و سیاست امنیتی
پس از پایان جنگ سرد سیاست خارجی و سیاست امنیتی امریکا به شدت تحت فشار قرار گرفتند. در 1992 بیل کلینتون انتخابات ریاست جمهوری را در برابر سیاستمدار سیاست خارجی، جرج بوش (پدر)، با شعار سیاست داخلی و اقتصادی اش » It’s the economy, stupid» برد و در ادامه کنگره و برخی از نمایندگان بیش تر و بیش تر این توفیق را یافتند که سیاست خارجی امریکا را تحت تاثیر سیاست داخلی قرار دهند. در این حوزه منافع ملی در برابر منافع فردی اغلب نادیده گرفته شدند. بدین سان یک اقلیت کوچک مذهبی محافظه کار از نمایندگان سیاست امریکا را در برابر سودان، یک نماینده از فلوریدا سیاست در برابر کوبا و دیگری از کالیفرنیا سیاست در برابر ارمنستان را تعیین می کردند. در غیاب یک گرایش واقعی عمومی به سیاست خارجی و نبود یک توافق ملی بر سر هدف های سیاست خارجی، بخش بزرگی از سیاست خارجی در سایه ی تمایلات وﮋﯾه نمایندگان خصوصی سازی «Privatization» شده و در لابی های اقتصادی و یا ایدئولوﮊیک با دیدگاه های مختلف شکل می گرفت. این وضعیت به وﮋﯾه در سیاست های تحریم امریکا قابل مشاهده است. نیمی از 120 تحریم یک جانبه ای که از سوی امریکا از جنگ جهانی نخست به این سو اعمال شده بودند در سال های میان 1993 تا 1998 توسط کنگره تصویب شدند.
از زمان یازده سپتامبر به بعد یک عقب نشینی آشکار کنگره از حوزه ی سیاست خارجی و دوباره ملی شدن آن قابل مشاهده است. از این مقطع زمانی به بعد کنگره در پاییز آن سال یک لایحه ی تجارت آزاد با اردن، یکی از متحدان مهم امریکا در خاورمیانه را تصویب نمود. این لایحه بیش از یک سال بود که در سنا بلوکه شده بود. مجلس نمایندگان نیز عجولانه در تلاش بود تا راه را برای پرداخت بدهی های مدت ها به تعویق افتاده امریکا در سازمان ملل هموار نماید. این ملی شدن دوباره سیاست خارجی امریکا نیز یک دگرگونی حقوقی و تغییر پارادیم کامل را نشان می دهد. نوسان پاندول قدرت، که در ده سال آخر به سمت کنگره چرخیده بود، دوباره به سمت کابینه بازگشت. پرزیدنت بوش موفق شد که یک افزایش نمایان در بودجه برای توسعه و سایر کمک های خارجی را پس از سال ها کمبود بودجه اعلام نماید. تصمیم های مرتبط با سیاست خارجی و امنیتی دوباره در کاخ سفید، وزارت خارجه و پنتاگون گرفته می شدند. اولویت وﮋﯾه ای که جنگ سرد برای سیاست خارجی و امنیتی پدید آورده بود به نظر می رسد که در مورد جنگ وحشت نیز صدق می کند. رییس جمهور در بحران ها و زمان جنگ قوی ترین است همان گونه که الکساندر هامیلتون، یکی از بنیان گذاران امریکا تاکید کرده است:» این طبیعت جنگ است که در آن افزایش اختیارات قوه مجریه به ضرر قوه مقننه افزایش می یابد» [21].
در طی همکاری های فرا حزبی هفته های نخست پس از حمله های تروریستی به نیویورک و بر اساس انتخابات کنگره در آن سال طولی نکشید که یک اجماع بی سابقه ی فرا حزبی در مورد سیاست خارجی و امنیتی در امریکا پدید آمد. با توجه به محبوبیت عمومی بالای رییس جمهور و توافق اکثریت با سیاست خارجی، او اقلیت مخالف در کنگره به ناچار حملات خود را فقط به موضوع های سیاست داخلی متمرکز نمود.

4- یک دنیای متحد و یک پارچه برای نبرد با تروریزم؟
پرزیدنت بوش در سخن رانی مورخ 29 ﮊانویه 2002 اش درباره ی وضعیت کشور اعلام نمود که :»یک خطر مشترک سبب نزدیک شدن رقیبان پیشین به یک دیگر می گردد. امریکا با روسیه، چین و هند به گونه ای همکاری می کنند که تاکنون سابقه نداشته است.»
امریکا پس از یازده سپتامبر به سرعت این توفیق را یافت که یک اتحاد گسترده و یک دست بر علیه تروریزم جهان گستر برپا کند. پیش از آن در تاریخ جهان هرگز این همه کشور در برابر یک تهدید مشترک گرد هم جمع نشده بودند. این موضوع اما در ابتدای امر یک اتحاد دولت ها بر علیه دولت ها بود. هدف مبارزه با تروریست هایی بود که از سوی برخی از دولت های متحد به عنوان انقلابی و یا به وﮋﯾه جدایی خواه تلقی می شدند.
خاطرات ناشی از اتحاد بزرگ ضد انقلابی در 1815 که در آن قدرت های محافظه کار اروپایی به رهبری شاهزاده ی اتریشی مترنیخ و تزار روسیه نیکلای اول برای ایجاد یک سامانه ی یک پارچه بر علیه شبح انقلابی زمانه در اروپا، شبحی که پس از انقلاب فرانسه بخش های بزرگی از اروپا را بر علیه دولت ها به جنبش در آورده بود، تلاش می کردند دوباره زنده شده بود. همانند اتحادیه ی 1815 اتحادیه علیه تروریزم هم یک اتحادیه پلیسی است که در آن تبادل اطلاعات متقابل نقش مهمی بازی می کند. این ائتلاف هم چنین بر علیه دولت هایی است که این گونه تفسیر می شود که تروریزم جهان گستر را پشتیبانی می کنند.
همانند دوران جنگ سرد برخی از اعضای این اتحادیه به وﮋﯾه در مناطقی از شوروی سابق روندی را آغاز نموده اند که در آن عضویت خود را در اتحاد بر علیه تروریزم به معنای چک سفید blanche carte برای سرکوبی تمامی گروه های مخالف دولت اعم از اسلامی و یا غیر آن تلقی می کنند [22]. درس دیگری از جنگ سرد هم هست که نبایستی فراموش شود آن است که اقدام های سرکوب گرانه بر علیه آزادی بیان می توانند به صورتی هدفمند پتانسیل تشکیلاتی رقیب و سمپاتی به آن را بیش تر تشدید کنند. کابینه ی جرج بوش از این خطر آگاه نیست. از این روست که دیدگاه پرزیدنت بوش از نظم نوین جهانی به یعنی » موازنه ی قوایی که آزادی را تقویت می کند.» خانم رایس مشاور امنیت ملی او در آن زمان و وزیر خارجه ی بعدی نیز یک نظم جهانی را می بیند که نه فقط از سوی رقیبان بزرگ برپاست بلکه در منافع مشترک آن ها تمایل به درگیری با هم نیز سرکوب می گردد:» یازده سپتامبر و دوران پس از آن شکاف میان قدرت های آشوبگر و قدرت های نظم آفرین را نمایان کرد. و همه ی قدرت های بزرگ جهانی به طور وضوح در یک سمت از این شکاف قرار دارند و عمل می کنند [23]. در این دیدگاه به وضوح تلاش برای ایجاد یک نقطه ی مشترک در سیاست خارجی، که در آن اجمالا توازن قوا به به عنوان نکته ی اصلی صلح و ثبات در نظر گرفته می شود، با دیدگاه نئولیبرال ها دیده می شود، که در آن تمرکز بر ارزش هایی مانند آزادی، دموکراسی و حقوق بشر، سرمایه گذاری هایی هستند که برای رسیدن به یک نظم سیاسی حقیقی و با ثبات به عمل می آیند. خانم رایس در این مبحث ادامه می دهد که:»امریکا خواهان یک دنیای بهتر در پس پیروزی بر شرارت است. ما تلاش می کنیم نه تنها دنیایی ایمن تر، بلکه بهتر داشته باشیم». این اظهارات ما را کاملا به یاد دوران جنگ در کوزوو و بحث های مربوط به مشکل مداخله ی انسان دوستانه » humanitarian intervention» در آن جا می اندازد.
یک ائتلاف اگرچه یک همکاری محدود به زمان است و مانند یک پیمان همیشگی نیست اما قادر است یک خطر متحد کننده را دفع کند. امریکایی ها می بایستی توجه می کردند که آیا مایل اند همکاری بی همتای همه ی قدرت های بزرگ و متحدهای شان و کاهش آگاهانه ی تنش ها با روسیه و چین را با اقدام ناپخته و نامناسب شان در برابر عراق به بازی بگیرند؟

1-4- اروپا شریک معترض اما قابل اعتماد
پایان کمونیسم شوروی، جنگ سرد، ایجاد یک اتحادیه اروپا، که در پناه همگرایی روزافزون اش اعتماد به نفس بیش تری یافته بود، و تحولات سیاسی درونی ایالات متحده امریکا سبب شدند تا در دهه ی نود اشتراک نظر های دو سوی آتلانتیک در درک بسیاری از مسایل عمیق تر گردد. یازده سپتامبر و ابراز همبستگی یک پارچه ی اروپا با ملت امریکا در پی آن، که در امریکا با احساس امتنان پذیرفته شد، نشان داد که مشترکات اساسی دو سوی آتلانتیک هم چنان زنده اند. هم چنین اعلام همبستگی نامحدود اروپا، از سوی صدراعظم آلمان گرهارد شرویدر، اروپا را به مهم ترین متحد امریکا در جنگ نوین وحشت تبدیل نمود. البته به وضوح تفاوت دیدگاه نیز در دو سوی آتلانتیک دیده می شد. در امریکا اکثریت بزرگی به انضمام رییس جمهور و کابینه اش بر این بودند که در گیر جنگی بر علیه یک تهدید واقعی و موجود هستند [25]، این امری بود که در اروپا عینا فقط از سوی یک اقلیت درک می شد. در اروپا سیاست امریکا و به وﮋﯾه نحوه ی ابراز آن از سوی کابینه ی بوش (با مفاهیمی هم چون محور شرارت) شدیدا مورد انتقاد قرار می گرفت و از سوی برخی به معنای جنگ طلبی امریکایی تلقی می شد.
کابینه ی متمایل به یک جانبه گرایی بوش در هشت ماه اول دوره ی نخست کارش به این جمع بندی رسیده بود که تنها ابرقدرت باقی مانده با توجه به خطرهای نوین در جهان نیاز به یک همکاری نزدیک تر با متحدان اش دارد. جمع بندی حاصله این بود که چند جانبه گرایی یعنی همکاری فقط آن جایی که لازم و ضروری است و عدم انجام آن، همانند دوران کلینتون، در جایی که ممکن است. البته فقط این فضای اروپا-آتلانتیک بود که به قدرت جهانی امریکا یک پایه ی استوار برای سیاست و استراﮋﺗی بحران های بین المللی و سرکوبی بحران را عرضه می کرد. در این حال انتظارات امریکایی ها از اروپایی ها به نسبت دوران جنگ سرد کم تر نشده بود و حتا بیش تر شده بود. البته انتقادهای اروپایی ها نیز طبیعتا در واشنگتن با برخورد گرمی روبرو نمی شد. هر چه اروپا یک صداتر و یک دست تر بانگ بردارد و به گفته ها نقش عمل بزند به همان نسبت هم دوباره و بیش تر جدی گرفته خواهد شد. با این وجود تعداد زیادی از صداهای منتقد مهم حتا در خود جمهوری خواهان وجود داشتند و هستند که اروپا را به عنوان تصحیح کننده ی مهم سیاست خارجی امریکا می نگرند. جامعه ی دو سوی آتلانتیک که در ناتو نمادین شده است با وجود همه ی نگرش های بدبینانه، آن چنان زنده است که از میان همه ی جابجایی های ﮊئوپولیتیک که سبب ساز تغییر پارامتر ها شده اند، دوباره به عنوان نماد سیاست خارجی و سیاست امنیتی امریکایی و اروپایی همانند گذشته به پیش خواهد رفت [26].

2-4- روسیه: متحدی جدید؟
یازده سپتامبر نزدیکی و همکاری استراﮋﺗیک روسیه و امریکا و تثبیت نزدیکی این کشور با غرب را ممکن نمود. برای نخستین بار امریکا، روسیه و اروپا در یک جبهه در برابر یک تهدید مشترک قرار دارند. امریکا پذیرفته است که روسیه، بسیار فراتر از جنگ افغانستان، در موقعیتی است که نقشی مهمی را در نبرد با تروریزم جهان گستر ایفا کند. ایجاد یک اتحادیه استراﮋﺗیک دایمی از ونکوور تا ولادی وستوک – آرزوی میخاییل گورباچف- به نظر امکان پذیر می رسد.
البته تجارب دهه ی پیشین نشان می دهند که نیاز به احتیاط بیش تری در این زمینه هست. هر گونه سهل انگاری در برداشت های طرفین می تواند به سرعت این فرایند را به عقب برگرداند. پس از آن که اتحاد شوروی با غرب در مورد اتحاد آلمان همانند جنگ نخست خلیج فارس همکاری نمود، نخستین مرحله ی گسترش ناتو به خاور و حمایت های کم تر از انتظار و بی توفیق اقتصادی از این کشور به وﮋﯾه در جریان بحران کوزوو و در حین جنگ چچن سبب دوری روسیه از غرب شدند [27]. پرزیدنت پوتین در جریان رویدادها و نتایج یازده سپتامبر بخت ایجاد یک رابطه ی نزدیک با غرب را، با وجود ریسک بلای آن در جو سیاسی داخلی روسیه، با عزم تمام آزمود. امریکا و اروپا نیز می بایستی از سمت خود شانس شان را می آزمودند تا بتوانند روسیه را هم از نظر اقتصادی و هم سیاسی بیش تر به خود نزدیک و همسو نمایند. شورای گسترش یافته هماهنگی ناتو-روسیه نیز ابزاری در این راستا بود.

3-4- هندوستان: متحد آینده
بزرگ ترین دموکراسی جهان (دست کم از نظر جمعیتی) و قدرت رهبری دموکراتیک غرب در دهه ی هشتاد با هم رابطه ای پر مشکل، سرشار از بی اعتمادی و بی توجهی به یک دیگر داشتند [28]. اگرچه پایان جنگ سرد رابطه ی امریکا و هند را از جبر جهان دوقطبی رهایی بخشید، اما سایه ی بی اعتمادی های گذشته یک دهه تمام بر جو و روابط جدید، به وﮋﯾه در کشمکش هند و پاکستان، قابل مشاهده بود. در 1998 این آزمایش های هسته ای هند بودند که نزدیکی امریکا و هند را کند و سپس متوقف نمودند. دیدار پرزیدنت کلینتون در مارس 2000 از هند و دیدار متقابل نخست وزیر هند واجپایی در سپتامبر همان سال از امریکا سبب گرمی زیادی در رابطه ی دو طرف شدند که در نهایت در پاییز 2001 منجر به حمایت نامحدود هند از نبرد امریکا با تروریزم شد.
خاور دور کماکان پس از پایان عملیات نظامی امریکا در افغانستان نقش مهمی در سیاست خارجی و امنیتی امریکا بازی خواهد نمود. نزدیکی با هند نیز می تواند بیش تر و بیش تر گردد. البته نکات مورد افتراق واشنگتن و دهلی در مورد پاکستان و کشمیر و نبرد با تروریزم به سرعت قابل حل نخواهند بود. این نکته قابل درک و توجه است که امریکا در آینده سیاست تدوین شده ی کابینه ی کلینتون یعنی استراﮋﺗی «حق تقدم با هند»( «India first» Strategy ) را ادامه دهد، بدون آن که وارد سیاست «فقط با هند» («India only» Policy) شود. رابطه ی میان ایالات متحده و هندوستان اساسا بر پایه ی ارزش های ثابت و مشترک دموکراتیک قرار دارد. این موضوع با منافع ملی مشترک هر دو در بسیاری از حوزه ها مانند حوزه های رشد یابنده استراﮋﺗیک، اقتصادی، فرهنگی و انسانی در هر دو کشور ارتباط دارد. راه واشنگتن و دهلی به عنوان متحدان طبیعی و بالقوه «natural allies» بدون شک ادامه خواهد یافت [29].

4-4- چین: متحد احتمالی
کابینه ی تازه بر سرکار آمده بوش تا اوایل 2001 به چین به عنوان یک رقیب استراﮋﺗیک می نگریست. بیانیه های رسمی دولتی چین هم از ﮋﮪمونی امریکا انتقاد می کردند که تلاش می کند از رشد و ترقی چین ممانعت کند. پس از یازده سپتامبر پکن گام به گام و به آرامی وارد ائتلاف بر علیه تروریزم جهان گستر شد و امریکا را در شورای امنیت (با دیدگاه وﮋﯾه خود) حمایت نمود و به عملیات امریکا در افغانستان چراغ سبز داد. پکن اطلاعات محرمانه ی ارزشمندی در اختیار واشنگتن قرار داد و سرپل خود در آسیای جنوبی، پاکستان، را به همکاری تشویق نمود. در مناقشه ی هند و پاکستان، پس از حمله ی تروریست های مسلمان به پارلمان هند در دهلی، پکن در همراهی با واشنگتن خواستار خویشتنداری اسلام آباد شد. هم زمان امریکایی ها نیز نفوذ خود را در هند در این باره به کار گرفته بودند [30].
پکن خواهان یک رابطه ی بی دردسر با امریکا به دلیل وابستگی زیادش به بازارهای امریکاست. یک همکاری تنگاتنگ آشکارا خواست چین است. از این رو ممانعتی از رشد نفوذ امریکا در آسیا پس از یازده سپتامبر نکرده است. هر چند تمایل به غرب پوتین آن هم تنها چند هفته پس از امضای قرارداد جدید دوستی چین و روسیه، حضور پررنگ امریکا در آسیای مرکزی، همکاری روزافزون امریکا با بسیاری از کشورهای آسه آن و افزایش نفوذ و نقش ﮊاپن، توسط بازها در پکن با ناخرسندی مشاهده شده است. اینان کسانی بودند که کاملا جهت منفی سیاست های دشمنانه امریکا بر علیه چین را باور داشتند. در هر حال با وجود همکاری های جدید دو کشور احتمال کمی وجود دارد که یک همکاری دایمی و گسترده ایجاد گردد، چرا که تفاوت های سیستم اجتماعی دو کشور و رقابت آن ها در خاور دور بسیار شدید است.

5- دیدگاه: یک جهان نوی امریکایی؟
جنگ سرد سبب ساز یک سری تغییرات پی در پی در سیاست های آینده نگرانه ی امریکا گردید. نه تنها اتحادیه های نظامی در برابر کمونیزم پی ریزی شدند، بلکه دشمنان نظامی سابق امریکا یعنی آلمان و ﮊاپن بازسازی و تثبیت شدند. با طرح بی مانند مارشال اقتصاد تمامی اروپای باختری جانی دوباره گرفت و سنگ بنای همزیستی اروپایی (اروپای غربی) گذاشته شده و در برابر کمونیزم یک مدل اجتماعی، اقتصادی به وجود آورده شد. بسیاری از مسایل گویای آن هستند که همانند نبرد جهانی با کمونیزم در جریان جنگ سرد که سبب گسترش نفوذ امریکا پس از 1947 شد در جنگ وحشت و در حین آن قدرت و نفوذ امریکا بیش تر گسترده خواهد شد. پیروزی برق آسا در افغانستان، جایی که در آن طالبان ،که دست کم به حامیان تروریزم اشتهار داشتند، به سرعت سرنگون شدند، احتمالا تاثیر خود را بر دیگران به وﮋﯾه حامیان احتمالی تروریزم گذارده است. امریکا هم اینک دارای پایگاه های نظامی در آسیای مرکزی است، منطقه ای که سرشار از منابع انرﮊی است. کشورهایی مانند پاکستان و حتا اندونزی و فیلیپین به نحو موفقیت آمیزی وادار شده اند که در برابر چریک های مسلح اسلامی داخل کشورهای شان وارد عمل شوند.
برتری تکنولوﮊی نظامی امریکا بر سایر کشورهای جهان، که در جریان جنگ کوزوو نمایان شد، به انضمام قدرت اقتصادی قابل مقایسه ی شریکان اروپایی امریکا در ناتو در پی یازده سپتامبر بازهم بیش تر شده است. در همین راستا بودجه ی دفاعی امریکا برای سال 2002 به مبلغ 328 میلیارد دلار با افزایشی 36 میلیاردی به 364 میلیارد افزایش پیدا کرد و در 2003 با افزایشی 48 میلیاردی به مبلغ 412 میلیارد دلار افزایش یافت و به بزرگ ترین مبلغ خود ظرف بیست سال گذشته رسید [31].
توانایی های گسترش یابنده ی این ابرقدرت خطر «خود را دست بالا گرفتن و توسعه طلبی» Triumphalism را به وجود آورده است [32]. پیروزی در افغانستان آب در آسیاب کسانی بود که آشکارا از یک جانبه گرایی امریکا صحبت می کردند و پیش از هر چیز خواهان سرنگونی فعال صدام توسط امریکا بودند. این ها بر آن بودند که ساختار دنیای امروزه دیگر با دوران جنگ سرد مطابقتی ندارد و یا به گفته ی سیاست ﮋﭘوه فرانسوی دومینک موآزی ( Dominique Moisi): «در دوران جهانی شدن موضوع اصلی، این که انجام کاری در جهان بدون امریکا ممکن است، تغییر نکرده است. اما هم چنین گوناگونی بازیگران نوین به آن معناست که چیزهای بسیار کمی وجود دارد که امریکا به تنهایی می تواند به آن دست پیدا کند» [33]. برای هنری کیسینجر هم آزمون تاریخی امریکا در آن است که آیا توفیق پیدا می کند که قدرت راهبرانه ی خود را در دیدگاه عمومی جهان و با اصول خود به معیار قابل قبول بین المللی تبدیل نماید. چیزی که امپراتوری روم و بریتانیای کبیر توفیق آن را داشتند [34]. امریکا در مقایسه با روم یک قدرت هنوز خام و جوان است. پایان امریکا که در اواخر دهه ی هشتاد از سوی برخی اظهار می شد امری بسیار زودرس و بسیار ناپخته بود. نه فقط به دلیل آن که امریکا یی ها مبارزه جویی یازده سپتامبر را پذیرفته و به آن وارد شدند، بلکه دلایل بسیاری موجود است که سده ی بیست و یکم نمی تواند کم تر از سده ی پیش از آن تحت تاثیر ایالات متحده امریکا باشد.

پی نویس ها:
1- در این زمینه واکنش امریکا در برابر شکست فرانسه در سال 1940 ، که سبب تغییر تدریجی سیاست انزواطلبی امریکا و ورور بعدی آن به جنگ در اروپا شد قابل ذکر است

2 Samuel P. Huntington, Kampf der Kulturen. Die Neugestaltung der Weltpolitik im 21. Jahrhundert, München-Wien 1996.
3 President George W. Bush, Address to a Joint Session of Congress and the American People, 20. 9. 2001, Washington, D. C.
4 Heinrich Kreft, China – die kommende Großmacht. Vom Objekt zum Akteur der internationalen Politik, in: Aus Politik und Zeitgeschichte (APuZ), B51/2000, S. 21 – 29.
5 Heinrich Kreft, Das «asiatische Wunder» in der Krise, in: APuZ, B 48/98, S. 3 – 12.
6 Anatol Lieven, The Secret Policemen’s Ball: The United States, Russia and the international order after 11. September, in: International Affairs, 78 (2002) 2, S. 246.
7 Francis Fukuyama, The End of History, in: National Interest, (Summer 1989).
8 Hubert Vedrine with Dominique Moisi, France in an Age of Globalization,
Washington, D. C. 2001.
9 Robert Kagan/ William Kristol, The Present Danger, in: The National Interest, (Spring 2000).
10 «We have found our mission», says President Bush. See to Steven Mufson,
Foreign Policy’s «Pivotal Moment», in: Washington Post 27. 09. 2001;
Harvey Sicherman, Finding a Foreign Policy, in: ORBIS, (Spring 2002), S.
215-227; G. John Ikenbery, American Grand Strategy in the Age of Terror, in:
Survival, 43 (Winter 2001-02) 4, S. 19-34.
11- دولت امریکا تروریزم جهان گستر را این گونه تعریف می کند: کاربرد زور و خشونت با زمینه سیاسی برضد هدف های غیر نظامی و تاسیسات غیرفعال نظامی ( non-combatant ) توسط گروه ها و عوامل مخفی.
12 Gary Hart/Warren Rudman, United States Commission on National Security,
American Security in the 21st Century, Washington, D. C. 1999.
13 Joseph S. Nye, The Paradox of American Power. Why the World’s only superpower can’t go it alone, New York 2002, Kapitel 2 und 3.
14 David Fromkin, The Strategy of Terrorism, in: James F. Hoge Jr./ Fareed Zakaria (Hrsg.), The American Encounter: The United States and the Making of the Modern World, New York 1997, S. 345.
15 Heinrich Kreft, Dealing with «Pre-modern» States, in: Internationale Politik, Transatlantic Edition, (2001) 4, S. 4-8.
16 Security payment between USA, Australia and Newseeland 1951.
17 Präsident Bush 20.09. 2001 (Anm. 3).
18 H. Sicherman (Anm. 10), S. 219 f.
19 Dave Kopel, Will the War Kill the Bill of Rights?, in: CATO Today‘s Commentary 22. 10. 2001, S. 1 – 2; Eric Pianin/Thomas B. Edsall, Terrorism Bills Revive Civil Liberties Debate, in: Washington Post 14.09. 2001, S. A16.
20 Donald R. Wolfenberger, The Return of the Imperial Presidency?, in:
Wilson Quarterly, (Spring 2002), S. 40.
21 Alexander Hamilton, The Consequences of Hostilities Between the States,
in: «The Federalist», 8 (1788).
22 A. Lieven (Anm. 6), S. 250.
23 Condoleezza Rice, The War on Terrorism and the Bush Administration’s
Foreign Policy, Rede vom 29. 4. 2002 in John Hopkins University, Washington D. C.

24- حتا روزنامه ی چپگرای لوموند که به طور سنتی از منتقدان امریکاست در تاریخ 12.09.2001 اعلام نمود که: همه ی ما امریکایی هستیم.
25- به همین دلیل هم در زمانی که رییس جمهور در پایتخت به سر می برد معاون او چنی در یک مکان امن در خارج از واشنگتن به سر می برد. تمام مقامات مهم دولت هم مرتب درباره امکان بروز حمله های تروریستی هشدار می دادند.
26 Heinrich Kreft, Vom Kalten Krieg zum «Grauen Krieg». Uneingeschränkte Bündnissolidarität mit den USA, in: Internationale Politik, (2001) 12, S. 43-46.
27 Oksana Antonenko, Putin»s Gamble, in: Survival, 43 (Winter 2001-02) 4, S. 49 – 60, und A. Lieven (Anm. 6).
28 Dennis Kux, Estranged Democracies. India and the United States 1941-1991, London-New Delhi 1994.
29 Heinrich Kreft, Die amerikanisch-indischen Beziehungen: Von «estranged democracies» zu «natural allies», in: Werner Draguhn (Hrsg.), Indien 2002 (i. E.).
30 Quigguo Jia, New Priorities, New Opportunities: Sino-American Relations
Since 9-11, in: Asia Perspectives, (Spring 2002), S. 9 – 12, und Aaron L. Friedberg, 11 September and the Future of Sino-American Relations, in: Survival, 44 (Spring 2002) 1, S. 33-50.
31 Michael Cox, September 11th and U. S. Hegemony – Or Will the 21st Century Be American Too?, in: International Studies Perspectives, (2002) 3, S. 53 – 70.
32 Wie er z. B. in dem Artikel «Victory Changes Everything…» von Charles
Krauthammer, in: Washington Post vom 30. 11. 2001, S. A41, zum Ausdruck
kommt.
33 Dominique Moisi, The Real Crisis over the Atlantic, in: Foreign Affairs,
(Juli-August 2001), S. 153.
34 Henry Kissinger, Our Nearsighted World Vision, in: Washington Post 10.01. 2002, A.19.

2 دیدگاه »

  1. […] دگرگونی در مولفه های ساختاری سیاست خارجی ایالات متحده دسته: Uncategorized — شهرام @ 12:10 دگرگونی در مولفه های ساختاری سیاست خارجی ایالات متحده […]

    بازتاب توسط دگرگونی در مولفه های ساختاری سیاست خارجی ایالات متحده « یادداشت های گاهگاهی — 5 اوت 2008 @ 12:10 | پاسخ

  2. man tajikam , va daram yak taraneh va avaze bara jonba josh sabzeh shoma, va an ra beh hameh ham kalamanam hedia makonem. Arezo ma konam ke hama adamha ham bara in jonbojosh sabz maya konin , zenda basha mamlekate to.

    دیدگاه توسط mosa — 27 ژوئیه 2009 @ 11:48 | پاسخ


RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: