خفته را خفته کی کند بیدار ……

14 آوریل 2008

پایانی بر پایان تاریخ (جهان از هم گسسته) The End of the End of history (١)

Filed under: ترجمه ها — شهرام شیخ زاده @ 19:57

پایانی بر پایان تاریخ (جهان از هم گسسته) The End of the End of history (١)

رابرت کاگان

شهرام شیخ زاده

یازدهم آپریل ٢٠٠٨ (11 April 2008) برابر با ٢٣ فروردین ١٣٨٧

رابرت کاگان یکی از معروف ترین نومحافظه کاران امریکاست. او نویسنده ی کتاب «قدرت و ناتوانی-امریکا و اروپا در نظم نوین جهانی» است. دیدگاه های او عموما مورد توجه دولت جرج بوش در «نبرد با تروریزم» و «جنگ برای دمکراسی» قرار گرفته است. (٢)

در آغاز قرن بیست و یکم میلادی یک گسستگی سیاسی جهان را تهدید می کند. این تهدید نه از سوی بنیاد گرایی در برابر دموکراسی، بلکه از مقابله ی دموکراسی و دیکتاتوری می آید. به ویژه چین و روسیه در این راه تلاش های جامعه ی جهانی و توانایی های سازمان های بین المللی را محدود می کنند.

جهان دوباره روال عادی خود را یافته است. در سال های پس از پایان جنگ سرد امید به ایجاد یک نظم نوین جهانی دیدگاهی پرامید را ایجاد کرده بود. جهانی که در آن ملت ها به هم نزدیک تر شوند و همبستگی بیشتری پیدا کنند، کشمکش های ایدئولوژیک به فراموشی سپرده شوند و فرهنگ ها در سایه ی روابط آزاد اقتصادی و راه های آزاد ارتباطی با هم ادغام شوند.

این اما یک تصور گمراه کننده بود- آرزوی امیدبخش یک دنیای لیبرال دموکرات که در آن انسان دوست داشت باور کند که پایان جنگ سرد نه فقط برای یک ایدئولوژی (کمونیزم) بلکه برای اکثر کشمش های ایدئولوژیک و استراتژیک نقطه ی پایان می بود. ملت ها و حکومت های شان آرزوی جهانی تغییر یافته را داشتند. حتا امروزه هم ملت های غربی به این دیدگاه چسبیده اند. هر چند چیزهایی برخلاف این آرزوها ها رخ داده است- عقب گرد روسیه به سمت دیکتاتوری، افزایش تلاش های هدف دار نظامی چین- این ها عملا جدی گرفته نمی شوند و یا عمدا نادیده گرفته می شود.

جهان تغییری نکرده است. ملت های امروزی بیش تر از دوران گذشته آماده اند که با قدرت، جاه طلبی، حرارت و تمرکز بریکدیگر بتازند. حتا با وجود آن که ایالات متحده تنها ابرقدرت باقی مانده است، رقابت میان قدرت های بزرگ موج می زند. امریکا، روسیه، چین، اروپا، ژاپن، هند، ایران و دیگران در رقابت جدی بر سر سروری منطقه ای، پرستیژ، اعتبار و نفوذ هستند. ما دورانی از رشد با یکدیگر را تجربه نمی کنیم، بلکه دورانی از دور شدن تفکرهایمان و دیدگاه های مان را می گذرانیم.

رقابت دیرینه میان لیبرالیسم و تمامیت گرایی (Absolutism) دوباره شروع شده است و ملت های جهان خود را روزبه روز برای این و یا آن زورآزمایی و یا ورود به صحنه های نبردی که خط جدا کننده ی میان سنت ها و مدرنیسم هستند- مانند بنیادگرایی اسلامی بر علیه غرب- آماده می کنند.

نبرد اسلامگرایان بر علیه قدرتمندان، عملا در مواردی غیر فردی مانند مقابله با مدرنیسم، سرمایه داری و جهانی سازی در دنیای امروزه هر چند یک مورد واقعی و معنادار است، اما با این وجود در نبرد میان نوگرایی (Modernizing) و سنت گرایی (Traditionalism) این تنها یک میدان نبرد فرعی در صحنه ی بین الملل است.

آینده، با احتمال بسیار زیاد، از نبرد میان قدرت ها – با ایدئولوژی های کهن سال لیبرالیسم (Liberalism) و دیکتاتوری (Autocracy)- تاثیر خواهد گرفت تا از خواسته های اسلامگرایان تندرو که فقط یک چیز را در سر دارند و آن احیای یک گذشته ی تاریخی پرهیزکارانه است. قیام اینان برعلیه نوگرایی، هم بر علیه فرایند نوسازی است و هم فرایند جهانی سازی. فرایندی هایی که بر حسب تصادف خوراک فکری اینان را آماده می سازند. نبرد اینان تبدیل به نبردی غریبانه و ناامیدانه خواهد شد که قادر به بردن آن نخواهند بود.

از زمان شروع عصر روشنگری (٣) تاکنون ما را یک نبرد ایدئولوژیک مصرانه همراهی کرده است: نبرد میان لیبرالیسم (Liberalism) و دیکتاتوری (خودکامگی) (Autocracy). در قرن هژدهم و اوایل قرن نوزدهم این موضوع امریکا را از بخش بزرگی از اروپا جدا کرد و اروپا را نیز تا قرن بیستم دچار چند دستگی نمود.

در سال های دهه ی نود قرن بیستم، زمانی که هنوز گمان می رفت که روسیه و چین از نظر سیاسی و اقتصادی به سمت سیاست درهای باز می روند، به نظر نمی آمد که این خطا باشد، ادعا کنیم که با مرگ کمونیزم همه ی بحث ها و مشاجرات درباره ی آن که، کدام شکل از حکومت و جامعه صحیح ترین شکل است، به پایان رسیده اند. بسیاری امید داشتند که پایان جنگ سرد آغاز یک دوره نو در تکامل بشری باشد.

اما آن چنان که عمل نشان داد بخش عمده ای از این آرزوها عملی نشدند. چین سیاست درهای باز خود را ادامه نداد و برعکس رژیم دیکتاتوری در آن جا تثبیت شد. روسیه نیز به چنین سیاستی پشت کرد و تصمیم گرفت به یک دیکتاتوری تبدیل شود. دو قدرت بزرگ – با جمعیتی بیش از یک و نیم میلیارد نفر- دو کشور از پرجمعیت ترین کشورهای جهان راه آینده خود را در یک حکومت خودکامه یافتند و آن گونه که به نظر می رسد می توانند با پشتیبانی ملت تا آینده ای قابل پیش بینی چنین راهی را ادامه دهند.

عده ای بر آنند که رهبران چین و روسیه به هیچ چیز اعتقاد ندارند و به همین دلیل پشتیبان هیچ ایدئولوژی خاصی نیستند. این هم یک جمع بندی نادرست است: حکومت های چین و روسیه در سیاست های داخلی و خارجی شان از ایده آل های عقیدتی خاص خود پیروی می کنند.

آن ها معتقدند که یک حکومت دیکتاتوری برای ملت آن ها بهتر از یک دموکراسی است. آن ها بر آنند که تنها از این راه است که می توانند ثبات و رفاه آینده شان را تثبیت کنند و تنها یک حکومت قوی می تواند ملت های دچار چند دستگی شان را از آشوب و فروپاشی نجات دهد. برای اینان دمکراسی پاسخی به مشکلاتشان نیست و معتقدند به منافع ملت شان از این طریق خدمت می کنند، که بر سریر قدرت بمانند و مانند گذشته پرقدرت عمل کنند.

از دیدگاه تاریخی این نکته نه جدید است و نه غیر اخلاقی. پادشاهان اروپایی در قرن های ۱۷ و ۱۸ و ۱۹ میلادی کاملا به برتری و بی نقص بودن رژیم های شان ایمان داشتند. آن ها نیز از دمکراسی متنفر بودند و آن را نشانه ی سروری جامعه ای فاسد و قدرت طلب می دانستند.

فقط از پنجاه سال گذشته است که لیبرالیسم در بخش های عمده ای از جهان مورد علاقه ی مردمی قرار گرفته است. حتا همین امروز نیز عده ای از متفکران امریکایی مغتقد به برتری یک «دیکتاتوری لیبرال» بر یک «دمکراسی لیبرال» هستند. هنگامی که دو قدرت بزرگ جهانی بر یک حکومت دیکتاتوری پافشاری می کنند، نمی توان دیکتاتوری و خودکامگی را یک ایدئولوژی مرده دانست. سنت خودکامگی پیشینه ای دراز دارد و این که آینده ای ندارد نیز به همین دلیل مبهم است (هر چند برای مدتی چنین به نظر می رسید).

این موضوع تبعات و تاثیرهای خود را بر سازمان های بین المللی و سیاست خارجی امریکا می گذارد. از یک «جامعه ی جهانی» واقعی هنوز هم نمی توان سخنی به میان آورد. این اصطلاح به آن معناست که بتوان از یک رفتار مشترک جهانی، مبانی اخلاقی جهانی، وجدان بین المللی مشترک سخن گفت. این اصطلاح در دهه ی نود قرن بیستم مصطلح شد. زمانی که همه بر آن بودند که درهای باز روسیه و چین بر روی لیبرالیسم غربی می تواند در نهایت یک یک رفتار و واکنش مشترک جمعی در برابر مشکلات انسانی به وجود آورد.

اما در همان اواخر دهه ی نود قرن بیستم دیده می شد که برای این جامعه ی جهانی هنوز یک مبنای عقیدتی مشترک وجود ندارد. جنگ کوزوو که سبب تفرقه میان غرب لیبرال، روسیه، چین و بسیاری از کشورهای غیر اروپایی شد زمینه ساز بروز شک در این مبانی گردید. مشکل سودان و دارفور در زمان حاضر نیز تایید دوباره ای بر این موضوع است. در آینده نیز می توانند حوادث دیگری رخ دهند که به ما پوچ بودن اصطلاح جامعه ی جهانی را نشان دهند.

این موضوع، موضوعی است که به شورای امنیت نیز مربوط می شود. پس از آن که این شورا از شوک و اغمای ناشی از دوران جنگ سرد رها شد، دوباره به همان وضعیت قدیمی خود یعنی فلج تقریبی دچار شده است. در بسیاری از مشکلات مهم، این شورا میان دمکراسی ها و دیکتاتوری ها به وضوح دچار تفرقه است: دمکراسی ها به طور سیستماتیک خواهان تحریم ها و مجازات هایی برعلیه ایران، کره شمالی، سودان و دیگر خودکامگان هستند و هم زمان گروه دیگر به همان نسبت سیستماتیک این اقدام ها را نفی و تاثیر آن ها را خنثا می کنند.

این وضعیت پات به احتمال زیاد در سال های آینده تشدید خواهد شد و همان گونه که اینک دیده می شود بیش تر تلاش های بین المللی را بلوکه خواهد کرد و در بحران های انسانی، مانند سودان، مانع ارسال کمک های بین المللی موثر خواهد شد. این وضعیت پات تلاش های امریکا و متحدانش را برای انجام تحریم ها برای تحت فشار قرار دادن ملت هایی که خواهان جنگ افزارهای کشتار جمعی هستند، مانند ایران و کره شمالی، خنثا خواهد نمود.

ناهماهنگی های موجود میان ایالات متحده و متحدان اروپایی اش، که در سال های گذشته توجه بسیاری را به خود جلب کرده اند، احتمالا در سال های آینده تحت تاثیر تنش افزاینده میان اتحادیه آتلانتیک شمالی و روسیه کم رنگ تر خواهند شد.

سیاست خارجی امریکا می بایست خود را با استراتژی جدید و متفاوتی که بر تفاوت های ایدئولوژیک استوار است وفق دهد. فقط یک دیوانه می تواند امیدوار باشد که چین برای سرنگونی رژیم ضدبشری در خارتوم کمک کند و یا از این که روسیه در برابر دمکراسی های طرفدار غرب در مرزهایش با نیروهای نظامی واکنش نشان دهد، متعجب گردد.

رژیم های خودکامه، همانند دمکراسی ها به هم نزدیک تر خواهند شد. به همین دلایل بایستی که ایالات متحده سیاستی را تعقیب نماید که نه فقط دمکراسی را پشتیبانی نماید، بلکه تلاش های مشترک کشورهای دمکراتیک را تقویت نماید. به کمک دیگر دمکراسی ها بایستی نهادی بین المللی تاسیس شود که اصول بنیادین دمکراسی را پیگیری و تعقیب نماید. حتا شاید بایستی که یک اتحادیه از کشورهای دمکراتیک ایجاد گردد که اجلاس های منظمی برگزار نموده و برای حل مشکلات موجود مشورت و رایزنی نماید. چنین سازمانی می تواند کشورهای آسیایی مانند ژاپن، استرالیا و هند را با کشورهای اروپایی متحد نماید (یعنی دو گروه از دمکراسی هایی که به جز روابط مالی و بازرگانی کمتر با هم سروکار دارند). سازمان ملل، G8 و دیگر سازمان های بین المللی می توانند با این سازمان نوپا تکمیل شوند (این سازمان جایگزین ان ها نخواهد بود).

چنین تلاشی برای تحکیم دمکراسی می تواند علامتی باشد و به مرور زمان وسیله ای گردد که منابع کشورهای دمکراتیک را به هم پیوند داده و با آن مشکلاتی را که در چارچوب سازمان ملل قابل حل نیستند، تحت برسی قرار داده و به اقدام های لازم مشروعیت بخشد. اقدام هایی که هرچند از دید کشورهای دمکراتیک لازمند، اما بدون حمایت کشورهای خودکامه در سازمان ملل قابل انجام نیستند (مانند مداخله در کوزوو که با وجود مقاومت روسیه در شورای امنیت، توسط ناتو و در خارج از آن انجام گردید و اقدام ناتو به آن مشروعیت بخشید).

پی نوشت ها:

١ این مقاله برگردانی از مقاله ی روبرت کاگان به نام:

The End of the End of history, why the twenty-first Century will be look like the nineteenth.

است که در تاریخ 10.04.2008 در The New Republic منتشر گردیده و از لینک زیر قابل خواندن است:

http://www.tnr.com/environmentenergy/story.html?id=ee167382-bd16-4b13-beb7-08effe1a6844 , (stand 14.04.2008)

هم چنین این مقاله با نام Die gespaltene Welt در ماهنامه ی Cicero منتشر شده و از لینک زیر به زبان آلمانی قابل خواندن است:

http://www.cicero.de/97.php?ress_id=1&item=2181 (Zugriff 14.04.2008)


٢ رابرت کاگان:

– Power and faint, America and Europe in the new world order (English)

Macht und Ohnmacht – Amerika und Europa in der neuen Weltordnung, Siedler, 2003 (Deutsch)

٣ عصر روشنگری (age of enlightenment) به دوران پایانی قرن هفدهم گفته می شود که از انگلستان شروع شده و در قرن هژدهم زندگی معنوی مردمان قاره ی اروپا و امریکای شمالی را تحت تاثیر خود قرار داده است. مبنای آن هم از گفتار کانت در باب کمک انسان به خودش با استفاده خردش برای خروج از ناخرسندی و بدبختی خودساخته اش گرفته شده است. در این معنا، این عصر با شک درباره ی حقیقت مطلقی که دین وعده ی آن را می داد شروع شده و خردگرایی (Rationalism) را مبنا قرار داده است . از پیشروان این عصر می توان از اسپینوزا Spinoza ، دکارتDescartes ، هیومHume ، برکلیBerkeley ، کانتKant ، نیوتونNewton ، ولترVoltaire ، دیدرو Diderot ، منتسکیوMontesquieu ، کندرسهCondorcet و بعدها لسینگLessing ،پستالوزیPeestalozzi و باوم گارتن Baumgartenنام برد. برای اطلاعات بیش تر ر.ک. :

– Bahr E., Was ist Aufklärung? Thesen und Definitionen, herausgegeben Stuttgart 1974

– Adorno Theodor W., Dialekt der Aufklärung, Philosophische Fragmente, Taschenbuchausgabe, Frankfurt am Main 2002.

نوشتن دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده است.

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: